X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388
نوولی نوشتم به نام زندان :
 
                                           زندان


به سحر نزدیک بودم ، که از بی خوابی سر گذاشتم به کوچه های تاریک تا هوایی به سربزنم  و بلکه از این فکر سیاه بگریزم ! هنوز همه جا تاریک بود ، آنقدر که چشم چشم را نمی دید ، به زحمت با نور همراهم جلویم را روشن می کردم تا یه وقت درخت ها به اشتباه من را بجای سایه های شب له نکنند ... حدود دو یا سه  کوچه رو رد کرده بودم ، که یک دفعه چشمم به لکه ی نور آبی افتاد ، که مدام چشمک میزد و از آبی به قرمز تغییر رنگ می داد . از روی کنجکاوی یا بهتر بگویم از روی بیکاری رفتم تا از راز این چراغ چشمک زن  پرده بردارم  تا چند لحظه ای دیگر از این عمر سیاه را پر کرده باشم . ولی هر چه به سمت چراغ حرکت میکردم ، چراغ ازمن دور تر می شد . مثل این که این نور راهنما از من فراریست . سرعتم را بیشتر کرده بودم . عرق سردی از پیشانیم میریخت و رگهای سرم به سرعت میتپید . مثل این که جای قلب و مغزم را تغییر داده باشند . هر چه که بیشتر به سمت چراغ می دویدم چراغ از من دور ترمی شد .

از دور مثل ستاره ای شده بود که مدام رنگش را تغییر میداد . نمی دانم چرا آن ستاره ی افسردگی آور از من فراری بود ؟ آبی و قرمز ... یعنی این نماد کدامین رنج بشر بود ؟ چرا هر چه من بیشتر به سمتش می دویدم از من دور تر می شد ؟  نفسم بند آمده . بهتره است بگوییم نفسی باقی نمانده ! باز شروع کردم به دویدن شاید که نور را فتح  کنم ولی بعد از  دویدن های بسیار  سنگینیه محکمی را در پشت سرم حس کردم . ضربه ای محکم  سرم را شکافت . گیج میرفتم تا پاهایم شل شد و به زمین افتادم .
نمی دانم چقدر گذشت ؟ چند ساعت یا چند دقیقه . قدرت حرکت را از دست داده بودم . تک و تنها در سیاهی های پر هیاهوی شهر . شاید از رخنه ی این درد آتشین بود که این گونه بی حس مانده بودم . در واپسین روزهای آزادی قدرتم را از دست دادم . اکنون دیگر منم مثل همه یک زندانیم . زندانیه تقدیر و تصادف . . .

کسی که تنها به مرگ فکر میکند ! شایدهم مرده شوم بر این مقصود بی مقصد ! دری پولادین جلوی چشمانم سنگینی می کند . مقصود . . . مقصد . . . همه ی اینها زندانی شده در پشت در این زندان سنگیست . سه اطاق از سنگ خارا که می کوباند هر لحظه پتکی بر این اسکلت پوک جانم . شاید کفایت کند مرا خورشید ، ولی ... این سنگ های روییده بر دیوار که مرا در این زندان سترگ و بزرگ زندانی کرده . سه زندان روبرویم هم همچون مثلثی متساوی الاضلاع که هر دری یک ضلع از این مثلث را می سازد . هیچ معلوم نیست ، در پس تاریکی های این زندان کدامین پری مرا در آغوش خواهد کشید ؟؟؟ هان ؟

صداهای سردی از لابلای درز های در می شنوم . صدای گریه ی نوزاد ، ناله ی زن و در آخر فریاد مرد . سرمای مطبوع تاریکی ها جانم را فرا گرفته . شاید خواهم مرد از زجر این زندان . زجر از چه ؟ تاریکی ؟ تاریکی یعنی بینهایت . یعنی آزادی . ولی اینجا را تنها سنگی خارا فرا گرفته و دری پولادین که فشار سنگ ها را بر شانه هایش تحمل می کند .از صبح تا شام و از شام تا صبح به آن می نگرم . باشم که بمیرم بر این تاریکی زلال روح کش . هیچ حسی ندارم ، هیچ چیز که بتواند خیالم را رها کند . تنها سرگرمیم اندیشیدن به صدای ناله و فغان دو زندان دیگر است . آه ! همه ی ما زندانی هستیم ، زندانی تقدیر و تصادف .

سمت راست زنی می گرید و سمت چپ مردی همچون نوزاد ناله می کند ، من هم بدون زبان تنها گوش میدهم . نمی دانم زبانم را کی بریدند ، ولی فرقی هم نمی کند . مرا دیگر به زبان احتیاجی نیست . اینجا هم که کسی نیست تا به سخن تلخ و زرد من گوش فرا دهد . دیگر کاری با زبان ندارم !

بعضی وقتها بوی زن اتاقم را پر می کند . نمی دانم نام اتاق رو به درستی روی این چهار دیواریه سنگی گذاشته ام یا نه ؟ به هر حال اینجا مکانیست که لااقل برای تفکرات سمی و زاید من به اندازه ی کافی جا دارد . ای کاش می شد برای یک بار هم که شده نظاره گر موهای زن باشم . یعنی آن موها از کدام رنگ است ؟ طلایی هم چون خورشید تابان ؟ سیاه هم چون دل من ؟ یا سپید همچون برف ؟ اینجا آنقدر بوی مرگ را در خود جای داده که نیازی به رنگ سپید برای موها نیست . خود به خود انسان پیر و خسته میشود .بوی زن برایم یادآور رنگ قرمز است . وحشی خواهم شد با این عطر دل نشین . خود را بارها به در کوبانده ام ولی هیچ گاه فایده نکرد . نمی دانم ؟ چرا من محکومم به این زندان ؟ ای کاش فقط یکبار دیگربوی باران را می فهمیدم . کم کم پوک شدن استخوانهایم را حس می کنم . از بیکاری به جنون و از جنون به هزیان رسیده ام .

یاد دوران گذشته . خنده های جوانیم ، گریه های های کودکیم . همه را از یاد میبرم درزمان سیاه این سنگها . چشم هایم به تاریکی عادت کرده اند .  دیگر بود و نبودشان هم برایم مهم نیست . این جا که به غیر از تاریکی چیزی نمانده . من چه چیز را میبینم ؟ ها ؟

مرد همچنان هراسان همچون کودکی که مادرش را گم کرده فریاد می کشد . نمیدانم از چه ؟ از کجا ؟ این جا به غیراز هیچ برای ترس هیچ نمانده . تنها باز ماندهی این سیاهی مرگ است . مرگ ...
چند روزیست که رنگ دیوارها آبی شده ...
 آبی ... همچون آسمان . شاید چشمان زن هم آبی باشد . شاید ... نمی دانم . اینجا تنها چیزی که همچنان باقیست ندانسته های من است . دیگر آزادی را امیدی نیست ، زندگی را هم امید ندارم . تنها وسیله ی باقیمانده ام این جسم بی استفاده است . کاش قلمی می رسید ، ولی ازآن هم محرومم . پس چاره چیست ؟

اعتقادی نمانده . اندیشه ای هم نمانده . هیچ برایم نمانده و تنها همان هیچ مانده .
 ولی نه !  باید کاری کرد . تنها رازیست که من درسینه دارم . یک راز . این جا بدونه هدف ، بدونه عقیده و بدونه آزادی ، و تنها آرزوی من دیدن آن زن ، آن دختر .

اسمش را سحر می گزارم ؛ چون او سپیده دم این شب تاریک است . تنها دلیل زندگانی ، تنها دلیل بودن و نبودن . برای نوشتن به قلمی نیاز دارم  . برای زندگانی . برای ثبت بود و نبود او ... برایش می نویسم که چقدر دوستش داشتم ، ولی آیا او خواهد فهمید ؟

انگشتانم را نگاه می کنم . یعنی بدون قلم میتوان نوشت ؟ نه جوهری . و نه قلمی . حتی کاغذ هم نیست . بی اختیار انگشت کوچکم را در دهان می گذارم تا دندان هایم یاریش دهند . درد زیاد است . خون هم زیاد است . ولی باید بنویسم . اگر هیچ کس هم نداند ولی او باید بداند . انگشت قطع شده ی من همچون قلمی استخانیست که جادوگران به یاری یه آن می نویسند و خون من مایعی که زندگانی را در خود جای داده .
قطره قطره ی این خون عصاره ی زندگانیه من است . تنها دلیل من . من فدا شدم ؛ فدای زندگی . نباید بی دلیل مرده باشم بر این مقصود . تنها هدیه ی من به اوست این راز . با خون خود روی دیوار های سنگیه این زندان می نویسم ، از هر چه که بودم و هر چه که هستم . از هرچه که خواهم بود . از چشمان سبز و زندگانی بخشش از رویای گیسوان قرمز و پوست لطیفش .

از بالای دیوار سمت چپ شروع می کنم . راز من ، راز اوست . تمام دلیل زندگی . استخوان تیز و شکسته ام به خوبی مینویسد بر دیوار . بدون شک این دیوارها تا ابد راز سنگین مرا در قلب پر از سنگشان نگاه خواهند داشت . این قلب سنگی تنها میراث من است ، از خودم . از زندگی که نمی دانم چرا به اینجا رسید . خط ها قرمز و خوانا روی سیاهی سنگها جلوه می کنند .
نمی دانستم که می توانم این چنین زیبا بنویسم . چگونه خون من راز زندگی را در خود جای داده ؟ بی شک این دیوار ها با او سخن میگویند . او حتما ً دارای قدرتی جادوییست که می تواند با دیوارها سخن بگوید . او بی واسطه با من سخن می گوید .

این راز را ، این رمز را ، من هیچ گاه نتوانستم در سینه ی خود نگاه دارم . همه ی اینها برای اوست . برای چشمان سبزی که به من امید میدهند . امید تا بنویسم . برای او . از دیواری به دیوار بعدی می روم ،  از  خطی  به بعدی و از نقطه ای به نقطه ای دیگر . بدون شک او این شاهکار زندگی را خواهد دید . با همه ی بود و نبودش . در رگهایم خونی باقی نمانده . خطوط قرمز و موازی با ریتم جالبی فضای سیاه اتاق را در بر گرفته . آنها موازی و هماهنگ با کشیدگی و ریتم خواص خود حرکت میکنند .

چشمانم رامیبندم و آرام می خوابم . زیرا میدانم که اکنون زمان استراحت است . بی شک وظیفه ام را به خوبی انجام داده ام و می توانم راحت و بی دغدغه برای همیهشه استراحت کنم .

دیوار ها با او سخن خواهند گفت



تقدیم به اولین دیوانه ای که ساعت را ساخت ! ! !                    ا

 


باربد