X
تبلیغات
رایتل
شنبه 16 بهمن 1389


داستان های شاهنامه... داستان نخست. «کیومرث»




در دوره ای پس از دوره ی باستان دانایی فرزانه بود که فرزانگیش از خویش بسیار گشته بود و راه می جست بیرون آمدن را، از برای مردمان. پس فرزانه ی بزرگ توس قلم برداشت تا یادگاران کهن را برای تمامی دوران زنده کند. او نخست از خدای خویش که خدای خرد بود نوشت و از برای او ستایش ها کرد. و گفت:
«به نام پروردگار زندگی و پروردگار خرد آغاز می کنم که از برترین پندارهاست. خداوندگاری که پرورده ی نام و جای است و پرورده ی روزی و رهنمون های برتر.»

و سپس خرد را ستایش کرد، چرا که خرد را چشم زندگانی می دانست و شادی آدمیان را در گروی خرد. پس بر آن شد تا روزگاری نو بیافریند که در آن همه آموزه های خرد باشد.
و روزگار را آفرید.

نخست روزگاران از پیدایش گیهان و گیتی سخن به میان آورد و ابتدای آنان را نقطه ای سرد و تاریک دانست که یزدان آن را بی نیاز به رنج و زمان به آتشی تابناک افروخته کرده بود. پس آتش تابناک در جهان گشت، شگفتی آفرید و گنبدی تیز و پر شتاب به همراه گوی بزرگی پر ز آب و پر ز کوه و پر ز رستنی پدید آورد. سپس روشنایی به گوی رسید و همه ی جنبندگان، رستنی ها و مردمان را در زمین گسترده کرد.

و مردم در هر کوی و برزنی می گشتند از پی زندگی و دوری از رنج ها. خرد را به تازگی آموخته بودند و سخن های نو در دل می پروراندند، هنوز نه آتش را رام کرده بودند و نه شناخت به چرخ چاچی داشتند. فرزانگان هم چیزی از آن به یاد ندارند هیچ، مگر آنچه پدر به پدر و پسر به پسر یک به یک و سینه به سینه هم را گفته باشند.
اما از ایشان یک دانا بود، بزرگ ترین دانایان زمان خود که کوهستان را خانه ساخت، تن پوش پلنگ به تن کرد و بخت و جایگاه مردمانش را به کوه آورد. دانای توس می گوید:
«نخستین شاهان جهان کیومرث بود و او بود که رسم تخت و کلاه را بنیاد نهاد. مردمانش هنوز خانه و سرپناه را نمی شناختند؛ پس کیومرث بود که کوه و غارهایش را بر مردمان خانه کرد.»

کیومرث در جهان سی سال شاه بود و این دوران را همچون خورشید بر مردمانش سر کرد. هنوز دام را نمی شناختند و با مردمانش خوراک را باشکار جستارمی کردند؛ پس از زایش شکار شاد می گشتند و بر این کار یزدان را درود می گفتند.
کیومرث را پسری بود سیامک نام، که خوب روی و هنرمند و نام جوی بود. مویش همچون آسمان شب سیاه و امید ده روزگار پدر بود. چنان که کیومرث گاه از بیم جدایی پسر دلش همچون ستاره بریان می شد و چشمش همچون دریای اشک.
در جهان هیچ دشمن نداشتند، هیچ..! مگر بد اهرمن بد سگال، که هیچ آرزویش نبود بجز نابودی کیومرث و مردمانش. و رشک، رشک، رشک بر دلش حکم رانی می کرد و همی رشکش بود که پندار پلیدش را برای نابودی پرواز می داد.
اهرمن فرزندی داشت که به مانند گرگ سترگ می مانست و در سپاه بزرگ دیوان راه و رسم نبرد آموخته بود. از بخت بد سیامک، روزی بچه دیو سیاه سپاه برداشت و از برای تخت و کلاه کیومرث ره سپار نبرد شد. از شوق تخت کیومرث با هرکسی و در هرجایی سخن به میان آورد و یک سره جهان را از پندار پلیدش آگه کرد. و کیومرث از همه جا بی خبر بود که جای گه بزرگان را به جز او دگر است و آن دگر آهِِرمَََن است. و او کیومرث که نخستین کیان بود از جای گه اش بس دور بود. پس سروش خجسته به سان زیبا روی پلنگینه پوشی در آمد و خبر داد سیامک را از آنچه آهِِرمََن بد سگال بر پدر روا داشته بود. چون سیامک سخن های بسیار شنید، از بدخواهی بد شکل بد زات آن دیو پلید، با دلی چوشان و پر ز درد سپاه آراست و ره سپار نبرد با آن بچه اهرمن بد سگال شد. پس چرم پلنگ به تن کرد و با دستانی پر ز هیچ به جنگ دیو در آمد، که هنوز نه ابزار جنگ می شناختند و نه راه و رسم نبرد.

پس آنگاه آن سترگ دیو درنده خوی، درنده خوی تر از هر بارو دیوانه تر چنگ زد بر پور شاه نخست. او را بر بلندای برد و تن سرخ تر از خونش را بر زمین افگند، و سیامک به دست آن پلید دیو خروزان جان سپرد.
پس آن زمان که او کیومرث، کیان نخست، از مرگ فرزند آگه شد، با چشمی گریان و دلی پر ز درد از تختش فرود آمد و با دیدگانی که همچون ابر بهار بارانی بود به پیش ردیف پهلوانان لشگر شتافت. به زاری خروشی سهمگین از سپاه بر آمد و همه با چشمانی پر ز اشک که چون می سرخ بود، تن پوش هاشان را دریدند و از اندوه پور کیان ویله کنان به سوگ نشستند.

سالی چنین بگذشت بر سوگ سیامک و کیومرث که همچنان در کوهساران بر سوگ نشسته بود دلی داشت پر درد تر از هر..! پس کردگار داور پناه که بر بلندترین بلندی ها نشسته با خجسته سروشی پیام آور؛ درودش گفت و همچون باد بهاری ابر سیاه اندوه را از دلش بر کند. خجسته سروش گفت:
«از این بیشتر به زاری نخروش و به هوش خود باز گرد که نبرد بزرگ نزدیک است. به فرمان من داد گر دادگران، سرور سروران، خردمند خردمندان، گردان جنگنده ای بر پا کن و به آن بد کنش دیو سیاه بپرداز تا دلت از کین پردخته شود.»

نام آور کیان ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ

ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ بزرگ سر بر آسمان برد و شادان بر برترین نام ها - یزدان - سرود بخواند. از آن پس از کوه به در آمد، به کین خواهی سیامک پای نهاد و از برای آن شب و روز آرام و قرار نداشت. سیامک فرخنده را فرزندی بود هوشنگ نام، همه پر هوش و همه پر فرهنگ که نزد نیای بزرگش جایگاهی فرخنده همچون پدر داشت.
کیومرث که دل به راه کینه و جنگ نهاده بود، هوشنگ، آن گرانمایه را که به رسم یادگار همچون فرزندش می دانست، بخواند و همه ی رازهای سربه مهر گفته نشده را از نهفت بر او باز گفت.
پس کیومرث گفت:
«من بزرگ لشگری پر پهلوان بر گردت انجمن خواهم کرد، خروشان و غرنده. سالی چند بر پایان سالاری من بر جهان نمانده که کنون تویی سالار نو بر جهان، پس بر آن رزم گاه سترگ تو پیشرو باش بر پیشگامان سپاه.»

و در آن سپاه گرگ و پری و پلنگ و شیر بر گردش انجمن کرده بودند، که سپاهشان همی پرآگنده بود از دام و دد. و سپهدارشان دلی پرکین داشت، پر کین تر از هر کین خواه دگر. پس، در پس پشت آن اهورا سپاه کیومرث کیان به مردانگی ایستاده بود و نبیره اش، او هوشنگ، که فرزانه بود سپاه را به پیش اندرون سرلشگری می کرد.

سیه دیو بد سگال که ترس بر او چیره گشت، ازبلندای کوهساری بر لشگر کیومرث کیان خیره مانده بود. ترس بر دلش خانه کرده بود و از برای همین بر آسمان خاک می پراگند. بادی سرد بر آنان می گذشت و درندگان دیو که ترس بر آنان هم چیره گشته بود بر جایشان سستی می کردند. از سرانجام، سرنوشت دو لشگر سیاه و سپید به هم رسیدند، دام و دد کیومرث که روان پاک یزدان بر آن ها دمیده بود بر دیوان چیره گشتند و آنان را به ستوه آوردند. هوشنگ چون شیر بر بچه دیو چنگ کشید و جهان را بر چشمش تیره و تار کرد. تیغش را که به تازگی آموخته بود بر کشید و به دلیری سر سیاه دیو را از جا برید. تمام بر خاکش کشید و به خواری آن را به پیش نیای اش برد.

کیومرث چون به کین خواهی فرزندش رسیده بود، شادمانه یزدان را سپاس گفت. ولی... انگار که تنها بر همین آرزو زنده بود و چون به خواستارش رسید نه چندان دیر، روزگار بر او به سر آمد. از آن روزگاران رخت سفر بر بست و تنها نامی چند نیک و فرخنده از خود برجای گذاشت.

کیومرث رفت و داستان فریبنده ی جهان را بر خودش تنها گذاشت. جهانی که تنها داستان است و بد نیکش بر هیچ کس پایدار نخواهد بود..!

باربد. ی

تقدیم به نخستین دیوانه ای که ساعت را ساخت..!