X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 20 فروردین 1391
یک سیاه در حالی که حافظه اش را از دست داده درخیابانی آسفالته و شلوغ دایره زندگی می زند و در حالی که آواز می خواند سعی می کند تا راهش را پیدا کند. او به سه کودک می رسد که دورش حلقه زده اند و او را مسخره می کنند. کودکان از آن سیاه می پرسند که او کیست و او چرا صورتش سیاه شده..؟ ولی سیاه هر چه فکر می کند به جوابی نمی رسد و چیزی یادش نمی آید. پس آن سه کودک شروع به پرت کردن سنگ به سمت سیاه می کنند و درحالی که او را مسخره می کنند از آنجا دور می شوند.

سیاه زمانی که از آنها دور می شود به پیرمردی می رسد که به سمت خورشید در حال حرکت است و به غرب سفر می کند. «جایی که خورشید غروب می کند.»

سیاه در ابتدا از پیرمرد می ترسد و تصور می کند او هم می خواهد به سمتش سنگ پرت کند. ولی در کمال تعجب می بیند پیرمرد با او کاملا مهربان است، پس سیاه به سمت پیرمرد بر
می گردد و به او می گوید که همه ی بدبختی هایش از چهره ی سیاهش است. و اصلا به همین دلیل است که حافظه اش را از دست داده. پیرمرد با مهربانی به سیاه می خندد و به او می گوید که صورت سیاه چندان مهم نیست. مهم قلب سپید است، او باید در مسیری قدم بردارد، جاده را ترک کند و در بیابان به سمت شرق برود. در آنجا شهری است که نور را خیلی با ارزش
می دانند و از آن حفاظت می کنند. پس در آنجا او می تواند خودش را با نور بشورد و این گونه تقدیر به یادش خواهد آورد که او واقعا کیست...

پس پیرمرد به سیاه پیشنهاد می کند که ازخیابان خارج شود و در صحرا به سمت شرق
حرکت کند. تا در آن شهر به نور برسد... در پایان به سیاه می گوید که او را خواهد دید...

سیاه می پرسد چگونه هم دیگر را می بینند..؟ در صورتی که او به شرق می رود و پیرمرد به غرب..؟ پیرمرد در حالی که از آنجا دور می شود با خنده می گوید که نگران نباشد... اگر تقدیر بخواهد آنها باز هم همدیگر را خواهند دید.

پس سیاه راهش را تغییر می دهد در بیابان به سمت آن شهر می رود. تا باز حافظه اش را دست یابد.

...............................
 
«به ادامه مطلب بروید.»



سیاه زمانی که به آن شهر می رسد در کمال تعجب می بیند که ابرهای تیره بر آسمان شهر چادر کشیده اند و سایه هایی سیاه تمام شهر را پوشانده است. در آن شهر نور بسیار با ارزش شده و هر کس تنها نور را برای خودش می خواهد... اداره ی شهر را هم دو برادر در دست گرفته اند که یک منبع نور الکترونیکی «پروژکتور» بسیار کهنه در اختیار دارند و هر هفته طی مراسمی در روزی خاص با آن منبع نور به مردم نور می دهند.

مردم شهر به خاطر این امتیاز آن دو برادر را به عنوان رئسای مشترک شهر برگزیده اند. سیاه زمانی که وارد آن شهر می شود می بیند که شهر شرقی چیزی که او تصور می کرده نیست. و مردم شهر شرقی آن قدر خودخواهانه دغدغه ی خودشان را دارند که به هیچ کس دیگری توجه نمی کنند.

در گوشه ی دیگر شهر برج بسیار بلندی با هفت طبقه وجود دارد که طبقه ی هفتم آن ابرهای تیره را می شکافد و بربلندای آن ایستادگی می کند. حاکمان شهر از آن برج به شدت مراقبت می کنند و همیشه دو نگهبان تا دندان مسلح از در ورودی آن نگهبانی می دهند. تا هیچ گاه کسی به بالای برج نرود. حاکمان به مردم گفته اند که در بالای برج موجود پلیدی زندگی
می کند که اگر به او برسند او آنها را حتما نابود خواهد کرد...

سیاه متوجه می شود که دو برادر چون منبع نور را در اختیار دارند با مردم هر طور که بخواند برخورد می کنند و هر طور که بتوانند از مردم باج و خراج می گیرند...

در ابتدا دو برادر زمانی که سیاه را می بینند او را دوست خود می خوانند و او را به مردم به عنوان یک قهرمان بزرگ معرفی می کنند. ولی رفته رفته سیاه متوجه می شود که برای آن
دو برادر یک دلقک بیشتر نیست و آنها هر طور که بخواهند او را مثل یک عروسک خیمه شب بازی هدایت می کنند. پس سیاه از آنها دل می برد و سعی می کند تا خودش را به داخل برج برساند. او فکر می کند که در بالای ابرها حتما خورشید قرار دارد و او می تواند با نور خورشید باز حافظه اش را به دست آورد.

پس هر طور که شده با کلک های خاص خود نگهبان های در ورودی برج را گول می زند و به داخل برج می رود. او شش طبقه را رد می کند و زمانی که به در طبقه ی هفتم می رسد ناگهان به خود و تقدیرش شک می کند و برای لحظه ای به خود می گوید؛ اگر واقعا در طبقه ی هفتم موجود پلیدی باشد و او نادانسته او را آزاد کند چطور..؟

سیاه ناگهان آوازی قدیمی را به یادش می آورد و در حالی که آن آواز را با خودش می خواند آن در را باز می کند...

او در طبقه ی هفتم با همان پیرمردی که در شروع ماجرا او را دیده بود روبرو می شود... با تعجب از پیرمرد می پرسد؛ که چگونه به آنجا رسیده..؟ مگر به غرب نمی رفت..؟

پیرمرد در جواب می گوید؛ زمین گرد است و آدمی در هر سمتی که حرکت کند باز به خود می رسد. اگر به شرق برود باز به غرب می رسد و اگر به غرب برود باز به شرق خواهد رسید..؟

سیاه باز از او می پرسد که او اصلا که هست..؟

پیرمرد در جواب می گوید که هر کس او را به نامی خاص می شناسد... عده ای او را پیر مغان می نامند و در جایی دیگر هم عده ای دیگر او را گودو صدا می زنند... این که او چه اسمی دارد مهم نیست. مهم این است که او همیشه به دنبال خورشید است...

سیاه از او می پرسد که؛ خوب... این نوری که آن قدر حرفش را می زده کجاست..؟ آنجا... حتی در بلندای ابرها هم چیزی جز سیاهی به چشم نمی خورد.

پیرمرد با خنده افقی در شرق را به سیاه نشان می دهد که خورشید از میان کوههای سر به فلک کشیده طلوع می کند و آرام آرام نوری که در ابتدا نارنجیست و سپس شعاعی طلایی
می شود آنجا را روشن می کند. زمانی که نور خورشید به سیاه می رسد سیاه در خودش
می پیچد و در حالی که سرش را در میان دو دستش گرفته حافظه اش را از دوران کودکی تا امروز به دست می آورد. او به یاد می آورد که چگونه در کودکی ساکن آن شهر بوده و
پدرش در دستگاه رئیس قبلی شهر همانند او به طنزپردازی می پرداخته... تا روزی که پدرش با لطیفه ها و نمایش های خاص خود رئیس قبلی شهر را رسوا می کند و رئیس شهر از
می گریزد. پس از آن که جایگاه حکومت خالی می شود هر کسی برای منافع شخصی خودش دست طمع به صندلی ریاست دراز می کند و شهر وارد هرج ومرج می شود. تا ناگهان از میان آن شلوغی ها دو برادر جایگاه را تصاحب می کنند و بعد از آن که به قدرت رسیدند بلافاصله پدرش و او را از شهر تبعید می کنند.  پدرش بعد از مدتی از بیماری می میرد و سیاه قصه ی ما هم آواره می شود.

پس سیاه قصه ی ما به شهر بر می گردد و در زمانی که دو برادر در حال انجام مراسم هفتگیشان برای مردم هستند سیاه خودش را به آنها می رساند و منبع نور آن ها را خراب
می کند.

از این کار سیاه مردم به خشم می آیند و با رهبری دو برادر سیاه را بند می کشند تا او را به خاطر توهین به ....... مجازات کنند.

در این لحظه ما ناگهان متوجه می شویم که ابرها در حال حرکت هستند و پیرمرد و سیاه از قبل با هم نقشه کشیده اند تا هنگامی که سیاه منبع الکترونیکی نور را خراب کرد پیرمرد به وسیله ی قدرت باد ابرها را از سطح شهر پراکنده کند...   نور باز به شهر می تابد و شعاع طلایی نور خورشید قلب های همه ی مردم را می شورد. آن ها شروع به رقص و شادی و آواز می کنند، ولی ناگهان بعد از چند لحظه متوجه می شوند که از دو برادر قافل شده اند و دوبرادر هم از شهر گریخته اند..!!!
                                                                                      پایان