بخوان بهنام شاه، بهنام آزادی
بهنام اندیشهی آبادی
بخوان بهنام میهنم
که از مادر آمدم و از او میروم
بخوان بهنام جاودانهی وطن
بهنام جنگآور تنبهتن
بخوان بهنام خون
کشندهی سپاه جنون
تپنده در رگهای آزادی است
خون ما
بر لشگر اهرمن پایانی است
بخوان بهنام زندگی
یگانه گوهرش آزادگی
بخوان بهنام آهنگر باستان
ستایشگرِ آتشِ راستان
که لشگر همآورد بر گِرد شاه
درفشش
چادُرِ شب کشید چون پگاه
بخوان بخوان بخوان
بخوان بهنام گُردان گردنکشان
بهنام جنگاوران بینشان
هزاران هزار مردم رزمجو
جوانان جانداده بیگفتُگو
بخوان بهنام وطن
پر از درد باد آن انجمن
پر از خشم و پر کینه فریاد زن!
وطن را ببین،
چو درندهای داد زن!
بپرس آن همسنگرم کجاست؟
گرانمایه خاکِ سرزمینم کجاست؟
تو ای رنجبر، مهترِ دلیر
تو ای دادِ دربند، سردارِ شیر.!
بدرید آن درندهی بیهنر
دَدِ بیدادگر، اژدهای سهسر
گرانمایهی گوهران، ایرانزمین
هرآنکس که نیکو بود، از راه کین
که خوش گفت
او فردوسی بزرگ
درخت خِرَد
کوهسارِ ستُرگ
که دیوزاد اهرمن تباه
هماو درندهی سیاه
«ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن»
که گر آزاد خواهی شدن
از این شومِ ننگ، بامداد خواهی شدن
بپاخیز و با خشم آتش بگیر
ستمگر که دیدی، داداَش بگیر!
بپاخیز و با من زِ میهن بخوان
سرودی بهیاد همیهن بخوان
با من بخوان
بخوان بخوان بخوان
بخوان بهنام جاودانهی وطن
بهنام جنگآور تنبهتن
بخوان بهنام شاهنشهِ شهریار
بهنام جهاندارِ ایرانتبار
بخوان بهنام کهن پرچمِ این دیار
درخشنده شید و تنومند شیرِ استوار
بخوان بهنام ایرانزمین
که آزاد باد او
از این جور و کین..!
پایان