هزار گاهوبیگاه از عمر دیوان گذشت
بلاهای بسیار از ایران گذشت
همه روزمان چون شب تار بود
همه شهر چون جنگل دار بود
سپردند فرزانگان را به خاک
هزارانهزار جان فرخنده پاک
از آن دم که این خاک بی شاه شد
همه گوهرش در ته چاه شد
هزارانهزار زالوی بدگوهر
مکیدند از خون ایران به سر
همه زالوان بیهنر بدگوهر
ز فرهنگ چون چرک بیباروبَر
همه چون ملخ، تیز دندان و هار
یکایک جویدند چون سگی نابکار
ز پردیس ایرانزمین هیچ ماند
کمیچند از خار پرپیچ ماند
همه سوخت در آتش و دود شد
همه یکبهیک کشت و نابود شد
تمامش بدیدیم در درد و رنج
که از رنجمان دیو در سود و گنج
در آخر هزاره به پایان رسید
سرانجام آن مهر تابان رسید
یکی خور تابان بر چرخگردون نشست
زمانه فلک را نیک از سر ببست
همی تخت آن دیو از سر شکست
زمانه بر او راه فریاد بست
نبودش وِرا هیچ فریادرس
همه دشمنش مردمی دادرس
همه مردمان لشگر آراستند
همی پیش چشمش جهان خواستند
ز انبوه ایشان یکی مرد بود
تبارش ز شاهان پر درد بود
هم او سر بلند کرد در سروران
بهدستش همان چرم آهنگران
فریدون دوران ورا خواندند
بهفرمانش بهدیو و ددان تاختند (راندند)
سخن پر ز داد و ز درد، داد زد
به رسم کیانرزم فریاد زد
زمان را رسید آن، که بیدار باش
پی دادخواهان سردار باش
کسی کو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند!
همی مردمان گرد او پر ز درد
به فرمانش همه آمادهی نبرد
که آن کهن فرَه پادشاهی همی
چو شاهین تیز، در آسمانی همی
همان تیز شاهین سر شانهی او نشست
به افسونش ورا تاج شاهی ببست
وز آنپس همه بخت ایرانیان بازگشت
جهان باز در دست آن نور دادار گشت
پایان
الهسار. می
شب در جهان گسترده بود
اینجا زمان افسرده بود
از دست این دیو سترگ
تنها ستم گسترده بود
از خاک این شاه زمین
خون بود و درد در بند بود
گویا که این ماه مهان
در دخمهای در پرده بود
در دخمهای دیو سیاه
خرناسهاش در درّه بود
صدها هزار تیر نهان
از چلهای در کرده بود
آن دشمن دژخیم ما
با خون ما سرمست بود
گویا که سردار جهان
تنها یکی درمانده بود
عیار تنها در کمین
تنها به جنگ اندر زمین
بی هیچ راهی پیشوپس
با صد هزار دیوانه بود
هر دیو دیوانه دوان
با هایوهوی پرتوان
با تیغ پولادین و مست
اندر پی آزاده بود
شاهان و سرداران ما
هریک، بهیک زنجیر بود
از خون مردان و زنان
اندر زمین دریاچه بود
جادوی تاریک زمین
از خون ما سرمست بود
افسون تاریک زمان
در قلب ما چون سایه بود
آه این شب تاریک ما
به روشنی خواهد رسید
این دورهی تاریک ما
چون قصهای در پرده بود
این را به سر خواهم بگفت
چون دوش در خوابی بدم
یک خواب در رویای مست
چون قصهای افسانه بود
در خواب من دیوان به خاک
چون پیکری اندر مغاک
آن ایزد فرخنده پاک
بر چرخ مهر بر باد بود
در خواب من مردان به جنگ
با پیکری همچون نهنگ
با غرشی چند چون پلنگ
در دستشان پولاد بود!
در خواب من اهریمنان
آن پیکر بدگوهران
بر زیر پای لشگران
چون کرمکی بیجان بود!
در خواب من خوری بلند
چون پادشاهی سربلند
در مشت او شب در کمند
او سروری سردار بود!
آه ای مهان سرزمین
جنگاوران این زمین (جنگاور ایرانزمین!)
گر خواب من آشفته بود
چون گفتهی دیوانه بود
این شب به خود ماهی نداشت
ناهید و بهرامی نداشت
اندر سپهر نامی نداشت
فردای این افسرده شب
از روشنی خواهد شکفت
در پشت آن روز دگر
سرچشمهای جوشان بود
آن تیغ پولادین نور
شب را به روز خواهد شکافت
در چاک آن زخم شبان
آن گوهر دادار بود
از من چنین پندی شنو
از دیدهام دردی شنو
نیروی ما از خوی ماست
اندیشهای در سوی ماست
در دست پیمانگوی ماست
گر این شب تاریک هست
همراه آن روزی پگاه
گر تن بدین زنجیر هست
همراه آن پتکی سیاه
پایان
الهسار. می
شعر ببر: اثر ویلیام بلیک
بعد از ادگار آلن پو، ویلیام بلیک دومین شاعر انگلیسی زبانیه که عاشقانه دوستش دارم. برای همین هم "شعر ببر از ویلیام بلیک" که بهتر بگم یه شاهکار کمنظیره رو ترجمه کردم.! این شعر هر وقت عصبانی هستم و حالم بده، برام حکم قرص آرامبخش رو پیدا میکنه، یهبار این شعر رو میخونم و اینهمه جادوی واژگان و خیالپردازی آرومم میکنه.! برعکس باقی شارلاتانهایی که این شعر (ببر اثر ویلیام بلیک) رو با گوگلترنسلیت ترجمه کردن و پر از اشکاله، من خود شعر انگلیسی ببر (اثر ویلیام بلیک) رو هم اینجا میذارم تا شما بتونید خودتون نتیجه بگیرید و البته از اصل این شاهکار هم لذت ببرید.!!!
با پتک با پتک، سخت میکوبم
بر اندوهم چون پولاد
باشد که این غم من،
از جان رود چون پولاد.
ای تو سخت آذرخش
ای تک آتشِ سرخ
بر روح من بکوبان،
چون تفتهای بیسامان!
ای ایزد آهنکوب
با آتشت در پردیس
با پتک سختکوبت،
روانم را بکوبان!
از درد من بکاهان!
ایدرد دیرین، ای دوست
ایسوز آتش، ای سوز
روح مرا رها کن
از این تنم، ببر سوز.!
ای درد، ای قاتل روح
ایتارتن تاریکی
روح مرا رها کن!
در این تنم تار مدوز!
ای درد تنگِ تاریک،
ای تخمهی اهریمن
از من چهها میخواهی،
بر من نفس تو مدوز!
ای کرم پوچ تاریک،
ای بدگوهر ای باریک
قلب مرا رها کن،
من را اینجا تنها کن!
ای کرم تار ریشه،
ای دشمن اندیشه
ای درد سخت تنها،
از من مَکَن با تیشه!
از جان من هیج نماند
روح مرا بسوزاند
حتی نفسهای من،
از درد تو در نماند!
ایدرد ایدرد اینابودگر
ای زور تو از من سر
دیگر مرا رها کن
از جان من تو بگذر!
ایپتک ایپتک ایکوبنده
ای خشم تو سوزنده
بر جان من بکوبان
بر آن کرم درنده.
ای گوهر تاریکی
چون کرمکی باریکی
روح مرا نسوزان
در این شب تاریکی.
از من نفس ربودی
خواب از سرم زدودی
در آرزویت هستم
ای گوهر بهبودی!
ای داغت بر من نشسته
اندیشهای پیوسته
دیگر مرا رها کن
من اینچنین چون خسته!
ایدرد ایدرد ای آسانسوز
ای تو دردی جانسوز
دیگر مرا رها کن
از جان من ببر سوز.!
ای تو درد تنهایی
از جانم چه میخواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!
ای بر قلبم نشسته
ای جوهر تاریکی
ای دور از هرچه نیکی
چون سیاهچالهای تنگ
در سینهام تنگاتنگ!
ای تو درد تنهایی
از جانم چه میخواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!
ای کرم تیز دندان
درندهی بیدندان
قلب مرا رها کن
روح من را برگردان!
ای تو درد گسترده
بیواژه و بیپرده
دیگر مرا رها کن
از من نساز برده.
ای تو درد تنهایی
از جانم چه میخواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!
ایپتک ایپتک، ایکوبنده
ایخشم تو سوزنده
باشد که سخت کوبی
بر اندوهم درنده!
ای تو درد تنهایی
از جانم چه میخواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!
از سر درد و از سوگ بهرام بیضایی (استاد و چراغ راهنمای نازنینم) این شعر رو نوشتم. خیلی دوستداشتم این چکامه رو با صدای خودم بخونم، ولی از سر افسردگی حتی ناله هم ازم در نمیاد. بخونید و بهم نظر بدید. سپاسگزارم
جغد و خفاش دو دوست شب بودند ... هردو آرام، ولی به تب بودند
جغد از شاخه گفت: امشب بیقرارم ... خفاش کشید آه: که من تارِ تارم
مه در پشت ابر قصهای نیمه گفت ... و شب از هر دوشان، قصهای افسرده گفت
گفت جغد: در دلم شوق پرواز نیست ... گفت خفاش: چشم من شورِ آواز نیست
سایهها در دل شب زمزمه میکردند ... آن رازها که تنها شبزدهها میفهمند
رازهایی دردآور، پنهان و خاموش ... کو نشنود در روشنی، هیچم گوش
اندر دلِ تاریکِ راه، دیوکی گمکرده راه ... آمده گریان و نالان، لنگلنگان و تباه
گفت آن سرگشته تنها که من دیوم ... گشته تاریک دلم که من بیکسی بینیواَم
خستهام، تنها، مسافری از کرانهی دور ... یک شکار فراری از چنگال آن گور
مُهر تاریکی بر سرم چون داغ نشست ... آذرخشی تند بَرِ خشکیده باغ نشست
هرکجا رفتم مرا دیو خواندهاند ... از هر سرای بیهیچ مهر راندهاند
دربهدری آوارهام، بیسری تنها و بیکس ... همسخن نیست مرا، یا که هیچ فریادرس
جغد و خفاش این سخنها را شنیدند ... چون ندای بیکسی از جا پریدند
هر دو رفتند و کنارِ دیوک تنها نشستند ... با دلِ بیچارهاش پیمان ببستند
اشک از چشمان دیو چون خون بیامد ... از دهانش نالهای پردرد آمد
آه تنهایی صدای چشمه را کشت ... مرغ بیکس دست از این افسانهها شست
دیوک بیچاره از این قصهاش گفت ... سرگذشتی تلخ از افسانهاش گفت
گفت منهم روزگاری روشنی بودم ... در دل افسانهها چون سروری بودم
ایزدی روشن دل و شادان روان ... در پیِ نور و روانِ مردمان
روزی آواز میزدم با رود و ماه ... سازم از آوای خوش میزد پگاه
مردمان همراه و شادان همسَرم ... من براشان چون سری چون سرورم
تاکه آن خورشید گردون را بدیدم ... از پیاش چون عاشقی نالان دویدم
گفتم ای خورشید پاک آسمانی ... اندر آغوشم بگیر تا میتوانی
درنهایت ایزد آتش برآمد ... از برایم آتشین چرخش بیامد
آتشین بال و سوارش آتشین مرد ... گوهر نیکاش چراغی آتشین گَرد
از بر زرین نهادش بر نشستم ... در پی آن گوهران بالا برفتم
تا به آن شیدِ جهانسوز چون رسیدم ... آتشین پیکر، تناش را من بدیدم
شهوتی مستانه و سوزنده در من ... گُر گرفته در رگان آتشین تن
هردو دستم را بهسان بال شب من گشودم ... مهر تابان را در آغوشم ربودم
سوختم، ویران شدم، آهی کشیدم ... اندر آن بالای بَر در خود جهیدم
چون شهابی تند، افتادم از درد ... گنبد نیلی مرا انداخت از نرد
رازی و جایگاه او در بنیانگذاری روش علمی در تاریخ علم
محمد بن زکریای رازی (865–925 میلادی)، یکی از بزرگترین پزشکان، شیمیدانان و اندیشمندان آزاداندیش ایرانی در تاریخ ایران، جهان اسلام و در تاریخ علم، جایگاهی ویژه و یگانه دارد. بسیاری از پژوهشگران، او را پیشگام رویکرد تجربی و یکی از بانیان روش علمی میدانند. در اینجا با بررسی آثار، رویکردهای علمی و دیدگاههای فلسفی رازی، تلاش میکنیم جایگاه او را در روند شکلگیری روش علمی بررسی و تحلیل کنیم.
روش علمی بهعنوان بنیاد علم مدرن، بر پایهی مشاهده، فرضیهسازی، آزمون تجربی، تحلیل دادهها و بازآزمایی است.
بازآزمایی → نتیجهگیری → تحلیل → آزمون تجربی → فرضیهسازی → مشاهده
اگرچه این ساختار در قرون هفدهم و هجدهم میلادی با اندیشمندانی چون فرانسیس بیکن و گالیله سرشناس شد، ولی ریشههای آن را میتوان در اندیشههای متفکران پیشین، بهویژه در تمدن ایرانی، جستوجو کرد. یکی از سرشناسترین این اندیشمندان، محمد بن زکریای رازی است که ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
فشن در سینمای نوآر: سبک، رمزوراز و اغواگری
سینمای نوآر (Film Noir) که در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ به اوج شکوفایی خود رسید، نه تنها به خاطر داستانهای پرپیچوخم و فضاهای تاریکش مشهور است، بلکه از لحاظ فشن و استایل نیز تأثیر عمیقی بر مد و پوشاک گذاشته است. سبک لباسهای نوآر ترکیبی از رمزوراز، اغواگری و سختی است که امروزه همچنان الهامبخش طراحان مد و سینماگران است. در این مقاله، به بررسی ویژگیهای بارز طراحی لباس، فشن و مد در سینمای نوآر میپردازیم و نقش آن در شخصیتپردازی کاراکترهای این ژانر را تحلیل میکنیم.
تاریخچهی طراحی لباس در فیلم نوآر: از جنگ جهانی تا جاودانگی در سینما
طراحی لباس فیلم نوآر از یک دورهی تاریخی خاص و شرایط اجتماعی-اقتصادی آن زمان ریشه گرفته است. این سبک پوشش، تحت تأثیر جنگ جهانی دوم، هالیوود کلاسیک، و تأثیرات مد اروپایی شکل گرفت و در نهایت به امضای بصری این ژانر تبدیل شد. برای دوران رکود اقتصادی یک جور سادگی در طراحی لباس دههی ۳۰ بهوجود آمد. پیش از جنگ جهانی دوم، مد آمریکایی تحت تأثیر رکود اقتصادی بزرگ دهه ۱۹۳۰ بود. مردم لباسهایی سادهتر، رسمیتر و کاربردیتر میپوشیدند. این دوران باعث شد که لباسهای گرانقیمت و مجلل کمتر رواج داشته باشد و مردان بیشتر به کت و شلوارهای رسمی و بارانیهای بلند

پیوند میان اراده و جادو چیست و در کدام فرهنگها میان اراده و کارکرد جادو پیوند وجود دارد!؟
(از دریچهی انسانشناسی فرهنگی)
دیباچه
پیش از آنکه این گفتار را آغاز کنیم، باید یادآور شوم که کارکرد زبانشناختی و چَمِ واژهی «جادو» در ایران باستان، با ایران امروز دگرگونی فراوان دارد. جادو یا جادوان در ایران باستان و بهویژه در سنتهای اوستایی به موجوداتی از جهان انگرهمینو و هم ردیف با دیوان و پریان گفته میشود. در این دوران واژهی «جادو» به چمِ نیرو و موجودی زیانآور و تاریک، از جهان انگرهمینو است که تلاش میکند تا گیتی را نابود کند، سامان آن را بههم بریزد و آشوب به پا کند.. این درحالی است که جادو در زبان پارسی نو، به هر نیرویی که بتواند جهان مادی (یا مینوی) را دگرگون کند و خارج از قوانین فیزیکی آن را بسازد یا دگرگون کند، گفته میشود. در اینجا واژگان افسون و جادو تا اندازهای همردیف هستند! (فراموش نکنیم که واژهی Magic نیز از واژهی کهن مُغ یا Mag یا مغان بهوجود آمده و بهکارهایی که مغان باستانی «پیشازرتشتی» انجام میدادهاند، اشاره دارد.)
نیروی اراده چیست؟
در فلسفه، روانشناسی و سایر زمینههای انسانگرا، اراده به عنوان نیروی ذهنی یا عزم برای عمل به خواستهها، اهداف یا اصول اخلاقی، اغلب در مواجهه با مقاومت، دشواری یا وسوسه شناخته میشود. فیلسوفانی مانند فردریش نیچه قدرت اراده را نیروی کنش رفتار انسان میدانند. در ایده او از «اراده بهسوی قدرت» یاد شده است؛ نیرویی درونی که افراد را برای دستیابی و بالابردن خود در جهان هدایت میکند. از دیدگاه روانشناختی، قدرت اراده بیشتر با مفاهیمی مانند خودکنترلی و انگیزه پیوند دارد. برای نمونه، زیگموند فروید، ذهن انسان را میدان نبرد خواستههای گوناگون میداند و با نیروی اراده بهعنوان مکانیزمی که از راه آن عقل و خویشتنداری بر غرایز پست غلبه میکند. در علوم انسانی، بهویژه در ادبیات و انسانشناسی فرهنگی، نیروی اراده بیشتر بهعنوان جوهرهی کنش انسانی به تصویر کشیده میشود. خواه قهرمانی باشد که بر شانسهای بزرگ غلبه میکند یا جامعهای که بهطور جمعی برای زندهماندن از ناملایمات تلاش میکند، نیروی اراده بهعنوان نیروی درونی شناخته میشود که افراد را به فراتر رفتن از چالشهای بیرونی میکشاند.
انسانشناسی فرهنگی، قدرت اراده را در چارچوب آیینها و نظامهای باورمند میبیند، جاییکه افراد یا گروهها نیروی ذهنی و روحی خود را برای دستیابی به حس کنترل بر عدم قطعیتهای زندگی مهار میکنند. بسیاری از آیینها، مانند تمرینهای مراقبه یا آیینهای عبور، با رویارویی با محدودیتهای جسمی و عاطفی، ارادهی فرد را بهبود میبخشد.
در علوم اعصاب و روانشناسی تجربی، اراده با کنترل شناختی و قشر جلوی مغز، بخشی از مغز که مسئول تصمیمگیری، برنامهریزی و تنظیم رفتار است، مرتبط است. مطالعات در این زمینهها اغلب بررسی میکنند که چگونه اراده بهعنوان یک سرچشمهی ناکافی کار میکند. مفهوم کاهش اعتماد به نفس، نشان میدهد که اراده مانند ماهیچهای است که پس از استفاده خسته میشود، به این معنی که پس از کارکردن بیش از اندازه، میتواند سست شود. برای نمونه، مقاومت در برابر وسوسه در اوایل روز میتواند مقاومت در برابر وسوسه دیگری را بعدا سختتر کند. مطالعات تجربی همچنین نشان داده است که میتوان اراده را از طریق تمرینهای ویژخ، مانند درنگ در ارضا (مانند آزمایش معروف مارشمالو) تقویت کرد. آموزش انضباط شخصی از طریق چالشهای کوچک و مداوم میتواند ظرفیت کلی فرد برای کنترل خود را بهبود بخشد، یافتهای که با شیوههای فرهنگی کهن، مانند مراقبه یا زهد برای تقویت اراده همسو میشود.
چکیده آنکه، نیروی اراده بهعنوان ترکیبی از نیروی ذهنی، خود انضباطی و تمرکز بر روی هدف در نظر گرفته میشود که هم توسط روانشناسی فردی و هم چارچوبهای فرهنگی شکل میگیرد.
پیوند میان نیروی اراده و جادو
در بسیاری از فرهنگها، بهویژه آنهایی که جهانبینی کهن، اسطورهای یا جادویی دارند، نیروی اراده و جادو پیوند تنگاتنگی باهم دارند. جادو، در این زمینهها، بیشتر پیدایش یک ارادهی نیرومند است. خواه طلسمکردن، فراخوانی یک ایزد یا موجود فراطبیعی و یا استفاده از آیینها برای تأثیرگذاری بر جهان باشد، نیروی پشت آن در بیشتر زمانها ارادهی کاربر است.
اینجا چگونگی کارکرد این پیوند را بررسی میکنیم:
اراده در جایگاه سرچشمهی جادو:
در سنتهای جادویی، نیروی اراده بیشتر در جایگاه سرچشمهی بنیادین نیروی جادوگر یا شمن دیده میشود. برای نمونه، در سامانههای جادویی باستانی و مدرن (مانند آنهایی که در باطنیگرایی غربی یا شیوههای شمنیستی وجود دارد) تأکید میکنند که جادو تنها در مورد خواندن واژگان یا انجام آیینها نیست، بلکه گردآوری و هدایت انرژی درونی و هدف شکلدهی به واقعیت است. به این معنا، افسون و جادو هنر تحمیل اراده خود بر جهان است، که بیشتر بر خلاف قوانین طبیعی است. در فرهنگهایی که شمنیسم یا سایر ریختهای همکنش روحانی را تمرین میکنند، نیروی ذهنی و مینوی شمن که از راه آموزشهای سخت یا حالتهای آگاهی دگرگون شده (مانند خلسه) پرورش مییابد، بهعنوان توانمندی آنها برای عبور از جهانهای دیگر یا تأثیرگذاری بر نیروهای مینوی دیده میشود. در اینجا، نیروی اراده، سوختی است که ارتباط آنها را با جهان فراطبیعی و مینوی ممکن میکند.
اراده درجایگاه سامانپذیری آیینی:
بسیاری از سامانههای جادویی، شامل دورههای طولانی تمرین آیینی هستند که بیشتر به پایداری ذهنی و احساسی نیاز دارند؛ مانند گرسنگی کشیدن، تشنگی کشیدن، مراقبه یا رعایت قوانین سختگیرانهی اخلاقی. اینها همه تمرینهایی هستند که برای تمرکز و تقویت اراده طراحی شدهاند. ایده این است که هر چه ذهن و بدن تمرینکننده، سامانمندتر باشند، تواناییهای جادویی آنها نیرومندتر میشود و بازتاب روشی است که نیروی اراده بهعنوان شکلی از سامانمندی ذهنی یا مینوی در چارچوبهای روانشناختی یا فلسفی کار میکند.
اراده انسان و اراده کیهان:
در برخی از سنتها، بهویژه آنهایی که تحت تأثیر باورهای باستانی ایرانی، زرتشتی و یا شرقی هستند، اراده تنها یک منبع فردی نیست، بلکه نیرویی است که آدم را با انرژیهای کیهانی بزرگتر یا ارادههای آسمانی همسو میکند. پس افسونگری و جادو، گونهای کنش داشتن، کوبیدن و همکنشی بر این جریانات و نیروهای گیهانی است تا از این راه، آن نیروها و ارادههای آسمانی و طبیعی را، از راه نیروی ارادهی شخصی دگرگون کنند. این ایده در باورهای باستانی ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...هفت شاهکار از داستانهای ادبیات فانتزی (فانتزی حیوانات) که کاراکتر بنیادین آنها موش است.
در اینجا چند داستان شاهکار از برترینهای ادبیات فانتزی رو به شما میشناسونم که در همهی اونها کاراکتر بنیادین، یک جونده (بیشتر یک موش) هست. در این داستانهای مسحورکننده، موشها و جوندگان بهعنوان قهرمان داستان دست به کنش میزنن. خوندن این داستانهای فانتزی رو پیش از هرچیز به بچههای تئاتر عروسکی پیشنهاد میکنم.
1. داستان دسپرو یا The Tale of Despereaux
این داستان نوشتهی کیت دی کامیلو است و داستان دلگرمکنندهی دسپروی بیباک را دنبال میکند، یک موش شیردل با گوشهایی بزرگ و البته دلی بسیار بزرگتر. ماجراهای او به یک قلعه جادویی میرسد، جایی که او با عشق، خطر و تلاش برای افتخار و شرافتش مبارزه میکند.
2. خانم فریزبی و موشهای انآیاماچ یا Mrs. Frisby and the Rats of NIMH
این داستان فانتزی نوشتهی رابرت سی او براین است. یک داستان شاهکار و گیرا در مورد خانم فریزبی، یک موش صحرایی بیوه و رابطهی او با جامعهای از موشهایی بسیار باهوش.(من به این داستان دلبستگی خیلی زیادی
زبان عربی باستان یکی از گویشهای زبان آرامی سریانی بوده. به راستی اینکه زبان عربی باستان در واقع یکی از لهجهها یا گویشهای آرامی-سریانی بود. سریانی که به عنوان سریانی کلاسیک نیز شناخته می شود، در طول قرن نخست پس از میلاد از یک گویش محلی آرامی شرقی که در منطقه باستانی Osroene، مرکز شهر ادسا صحبت میشد، پدید آمد.
این زبان به زبان ادبی اصلی جوامع مختلف مسیحی آرامی زبان در سوریه باستان و در سراسر خاور نزدیک تبدیل شد. بهعنوان یک زبان مذهبی مسیحیت سریانی، در میان جوامع مسیحی شرقی شهرت یافت و تا هند و چین گسترش یافت. با این حال، با گذشت زمان، زبان های نوآرامی نوظهور، بهتدریج جایگزین آن، بهعنوان زبان بومی در میان گویشوران بومی آن شدند.
چگونه آرامی سریانی که یک زبان مسیحی بود به عربی کلاسیک تبدیل شد.؟
گذار از آرامی سریانی به عربی کلاسیک یک روند تاریخی مهم ادامه مطلب ...
دریچهای به گذشته: کاوشی شناختی در پارسی میانه باستان (پهلوی) و ادبیات آن
زبان باستانی پارسی میانه (پهلوی) و ادبیات آن، از دریچهی زبانشناسی شناختی بررسی میشود.
1. دیباچه: درآمدی بر طرح کلی
آ. مروری کوتاه بر پارسی میانه (پهلوی) و اهمیت تاریخی آن
پارسی میانه که با نام «پارسیگ» در زمان خود و «پهلوی» در زمان بعد از اسلام شناخته میشود، یک زبان ایرانی میانه ی غربی است که زبان ادبی و رسمی شاهنشاهی ایران ساسانی بود و از سال «۲۲۴» تا «۶۵۱» میلادی به عنوان یکی از قدرتمندترین و تأثیرگذارترین زبان های تمدنهای جهان باستان کارکرد داشته است.
پارسی میانه فرزند مستقیم پارسی باستان، زبان امپراتوری هخامنشی (559-330 پ.م.) و نیای مستقیم پارسی نو، زبان رسمی ایران، خراسان بزرگ و تاجیکستان است. همچنین این زبان به خط های مختلفی که برگرفته از خطوط کهن آرامی است، نوشته می شود، مانند خط پهلوی، دیندبیره، مانوی، زبور و حتی گاهی اوستایی. ادبیات پارسی میانه نیز بسیار غنی، متنوع و ژرف است و شامل متون زرتشتی (دینی و غیردینی) و مانوی، وقایع نگاری های تاریخی، اشعار حماسی و رساله های علمی است.
پارسی میانه منبع ارزشمندی از داده ها درباره ی فرهنگ، تاریخ و مذهب دوره ساسانی و حتی پیش از آن میباشد و همچنین ادامه ی رشد و تکامل زبان های ایرانی و هند و ایرانی است.
ب. مقدمهای بر زبانشناسی شناختی و کاربرد آن در مطالعه زبان
زبان شناسی شناختی شاخه ای میان رشته ای از زبان شناسی است که به بررسی رابطه زبان و ذهن می پردازد. زبان شناسان شناختی فرض می کنند که زبان یک پدیده شناختی است که نحوه درک و مفهوم سازی ما از جهان را منعکس و شکل می دهد.
زبانشناسی شناختی رویکردی مبتنی بر کاربرد را برای زبان اتخاذ میکند، به این معنی که ساختارها و معانی زبانی با انگیزه نیازهای ارتباطی و شناختی کاربران زبان ایجاد میشوند. زبانشناسی شناختی از ابزارهای نظری و روششناختی گوناگونی، مانند دستور زبان شناختی، استعاره مفهومی، آمیختگی مفهومی، فضاهای ذهنی، معناشناسی قاب و دستورزبان ساختاری، برای تحلیل و تبیین پدیدههای زبانی بر حسب اصول و فرآیندهای کلی شناختی استفاده میکند.
البته این نکته را همیشه باید در یاد داشت، که این زبان یک چارچوب واحد نیست، بلکه مجموعهای از رویکردهای مرتبط و همپوشانی است که برخی مفروضات و اهداف مشترک دارند.
ج. بیانیه: بررسی پارسی میانه از دریچه زبانشناسی شناختی، برای فهم ذهن و سازوکارهای شناختی ایرانیان آن زمان
هدف اصلی این پژوهش، بررسی زبان پارسی میانه و ادبیات آن، از دریچه ی زبان شناسی شناختی است، تا نسبت به ذهن و سازوکارهای شناختی مردمان آن زمان، فهمی ژرفتر داشته باشیم.
امیدواریم با به کارگیری نظریه ها و روش های زبانشناسی شناختی در تحلیل متون و ادبیات پارسی میانه، مدل های شناختی و زیربنای فرهنگی زبان، ادبیات و کاربرد آن را ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
در نگارگری ایران، دیو بهعنوان موجوداتی اهریمنی در بسیاری از داستانهای شاهنامه نقشآفرینی میکند. تحلیل دیونگاریها در طول زمان میتواند موجبات شناخت شرایط فرهنگیهنری دورههای تاریخی مختلف و مکاتب نگارگری را فراهم آورد.
نگارگران در ترسیم دیو، با تکرار سنتهای بصری، صفات ظاهری مانند شکل دستوپا، نحوهی پوشش دیو، نوع زیورآلات و بهکارگیری ترکیبات نیمه انسانی نیمه حیوانی در شکل جمجمه و سیمای دیو را بهصورت اشتراکاتی تکرارشونده درآمده و درگذر زمان ویژگیهای دیوان را در نگارههای شاهنامه تا حدی به هم نزدیک کردهاند. همچنین، نگارگران در کنار پایبندی به خصوصیات دیوان در متن شاهنامه و روایات شفاهی، در مواردی سنت نگارگری و خلاقیت هنری را مقدمتر دانستهاند.صفات منفی چون خشونت و پلیدی دیو با بهرهگیری
ادامه مطلب ...نابغه واقعی در پشت سایهی شرلوک هلمز: دکتر جوزف بل
در سالنامه تاریخ ادبیات، تعداد کمی از شخصیتها مانند شرلوک هلمز تخیل را جذب کردهاند. هولمز که توسط سر آرتور کانن دویل خلق شده است، به دلیل استدلال منطقی زیرکانه، توانایی او در اتخاذ تقریباً هر نوع لباس مبدل و استفاده از علم پزشکی قانونی برای حل پرونده های دشوار مشهور است. اما آیا میدانستید که الهام بخش این کارآگاه نمادین یک شخص واقعی بوده است؟ دکتر جوزف بل، جراح اسکاتلندی و مدرس دانشگاه ادینبورگ، الهام بخش یکی از مشهورترین شخصیتهای ادبیات بود.
سنین جوانی و تحصیل
جوزف بل در 2 دسامبر 1837 در ادینبورگ اسکاتلند متولد شد و پسر بنجامین بل، جراح مشهوری بود که بهعنوان اولین جراح علمی در اسکاتلند شناخته میشود. جوزف بل راه پدرش را دنبال کرد و در رشته پزشکی

جایگاه فلسفه شناختی در اندیشهی فردریش ویلهلم نیچه
دیباچه
فلسفه فردریش نیچه عمیقاً با فلسفه شناختی درهم آمیخته است، بهویژه از دریچهی مفهومی که او به دیدگاهگرایی دارد. دیدگاهگرایی نیچه نشان میدهد که همه دانشها منوط به دیدگاههای افراد است که توسط تجربیات، انگیزهها و زمینههای فرهنگی منحصربهفرد آنها شکل میگیرد. این دیدگاه مفهوم حقیقت عینی را به چالش میکشد و در عوض پیشنهاد میکند که حقایق همیشه جزئی و مشروط به عوامل مختلف هستند.
درگیری نیچه با فلسفه شناختی به نقد او از متافیزیک سنتی و تأکید او بر ماهیت مجسم شناخت نیز گسترش مییابد. او دوگانهگرایی را بهنفع دیدگاه مونیستی رد میکند؛ جایی که ذهن و بدن، بهعنوان یکی دیده میشوند و آگاهی بهعنوان برخاسته از فرآیندهای فیزیولوژیکی درک میشود. ایدههای او مقدمه بحثهای معاصر در علوم شناختی، بهویژه آنهایی که در مورد شناخت تجسمیافته و ماهیت پویای فعالیت عصبی هستند.
علاوهبراین، اندیشهی نیچه در مورد شناخت، به پروژه فلسفی بزرگتر او برای غلبه بر نیهیلیسم مرتبط است. او باور داشت که ارزشگذاری مجدد دانش انسان، برای پرداختن به گرایشهای نیهیلیستی اروپای پس از مسیحیت ضروری است. بدبینی او نسبت به اراده بیقید و شرط به حقیقت، او را به کشف مدلهای جایگزین شناختی سوق داد که هدفشان حقیقت به معنای سنتی نیست.
بهطورخلاصه، فلسفه شناختی جایگاه قابلتوجهی در اندیشه نیچه دارد، زیرا زیربنای نقد او از معرفتشناسی سنتی، درک او از ماهیت انسان، و پروژه فلسفی او برای ارزیابی مجدد و غلبه بر نیهیلیسم است. کمکهای نیچه به فلسفه شناختی ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تفاوت مسیحیت در امپراتوریهای روم شرقی (بیزانس) و روم غربی چیست؟
مسیحیت در امپراتوری روم شرقی و غربی در طول زمان بهطور قابلتوجهی از هم جدا شدند که منجر به سنتها و کارهای جداگانه آنها شد.
در اینجا چند تفاوت کلیدی را بیان میکنیم:
مرجع سیاسی و کلیسایی:
- در امپراتوری روم شرقی که به امپراتوری بیزانس نیز معروف است، پیوند نزدیکی بین امپراتوری و کلیسای امپراتوری وجود داشت. امپراتور در جایگاه نمایندهی خدا بر روی زمین شناخته میشد و نقش اصلی را در کارهای کلیسا ایفا میکرد.
- در مقابل، امپراتوری روم غربی هویت جدیدی را ایجاد کرد که بیشتر به کلیسای لاتین گره خورده بود و اسقفهای محلی با فروپاشی دولت مدنی، بهعنوان رهبران مدنی و روحانی ظاهر شدند.
سنت و اعمال دینی:
- شرق، ارتدکس را اجرا میکرد و از به رسمیت شناختن پاپ روم، بهعنوان رئیس عالی کلیسای مسیحی خودداری میکرد. اقتدار به «پاتریارک» قسطنطنیه که توسط امپراتور منصوب میشد، داده میشد.
- غرب تحت سلطه مسیحیت لاتین بود. پاپ در رم را بهعنوان رئیس روحانی کلیسای مسیحی به رسمیت میشناختند.
تفاوتهای کلامی:
- مناقشه Filioque، جاییکه کلیسای غربی بدون مشورت با کلیسای شرقی «و از پسر» را به اعتقادنامه نیقیه اضافه کرد، یک اختلاف الهیاتی مهم بود.
- تفاوتهای دیگر شامل استفاده از
حال روز این است و بس و فعلاً هم که جرس فریاد میدارد که بربندید محملها.!
..
مِی (شراب) در متنهای پارسیگ میانه (پهلوی)
در اینجا آنچه در متنهای باستانی ایران، پارسیگ میانه (پهلوی)، در مورد مِی (شراب)، مِی خوارگی (شراب خواری) و آیینها و باورهای آن نوشتهشده، را گردآوری کردهام. با خوانش این نوشتهها میتوان فرهنگ و چگونگی کارکرد اندیشهی نیاکان ایرانیمان را بهتر بشناسیم. برای این جستجو و گرداوری از پایگاه دادگان پارسیگ (Pārsīg Database)، پایگاه دادههای زبان پارسی میانه استفادهشده.
در ادامهی این جستجو و گرداوری، اگر شما هم متنی را میشناسید که در آن از شراب، می و مِی خوارگی گفتهشده است آن را به ما نشان دهید و با ما به اشتراک بگذارید.
متون فارسی میانه زردشتی
متن نخست: اندرز آذرباد مهرسپندان
گفتار 1
dōst kahwan dōst ī nōg gīr, čē dōst kahwan ōwōn homānāg čiyōn may kahwan ka har čand kahwantar pad xwarišn ī šahryārān wēš weh ud sazāgtar šāyēd. (Jamasp-Asana, 1913, pp.66-67)
دوست کهن را دوست نو گیر، زیرا دوست کهن همانند میِ (شراب) کهنه است که هرچقدر کهنهتر [باشد] برای خوردنِ شهریاران بیشتر بهتر و سزاوارتر شاید (= میتواند باشد). (گشتاسب و حاجیپور، 1398)
گفتار 2
may paymān xwar čē kē may apaymān xwarēd was ēwēnag wināh az-iš rawēd. (Jamasp-Asana, 1913, p.68)
می، پیمان (= اندازه) خور، چه کسی که می بیپیمان (= بیاندازه)

کمدی وحشت یا گریم کمدی چیست؟ و چه جایگاهی در تاریخ ادبیات، بهویژه «ادبیات نمایشی» و «هنرهای نمایشی» دارد؟
گریم کمدی که به آن کمدی سیاه، کمدی تاریک، کمدی عبوس، کمدی تلخ و کمدی وحشت نیز میگویند، نوعی کمدی است که از طنز تاریک، بیمارگونه یا گروتسک برای ریشخند موقعیتهای جدی یا تراژیک استفاده میکند. این ژانر از کمدی بیشتر دارای «کنایه، طنز، تقلید، مسخرگی، از ریختافتادگی و خشونت» برای آفرینش تضاد و خنده است. کمدی وحشت یا گریم کمدی را میتوان، نوعی کاتارسیس دانست؛ راهی برای کنارآمدن با واقعیتهای خشن زندگی با ریشخند آنها.
کمدی وحشت سرگذشتی بلند و دیرینه در ادبیات و نمایش دارد که به دوران باستان بازمیگردد. برخی از نمونههای کمدی وحشت را میتوان در ادبیات کلاسیک و بهویژه «نمایشنامههای آریستوفان» دید که در کمدیهای خود پندارهای سیاسی و اجتماعی زمان خود، مانند «جنگ، فساد و مذهب» را به ریشخند میگرفت. از دیگر نویسندگان این ژانر، چکامهسرای رومی «یوونال[m1] » است که اشعاری با هوای طنز سیاه سروده است و زوال اخلاقی و ریاکاری جامعه خود را مورد انتقاد قرار میدهد.
در دوران مدرن، کمدی وحشت یا گریم کمدی رایجتر و گونهگونتر شد، زیرا نویسندگان و نمایشنامهنویسان مضامین و سبکهای ادامه مطلب ...