شعر ببر: اثر ویلیام بلیک
بعد از ادگار آلن پو، ویلیام بلیک دومین شاعر انگلیسی زبانیه که عاشقانه دوستش دارم. برای همین هم "شعر ببر از ویلیام بلیک" که بهتر بگم یه شاهکار کمنظیره رو ترجمه کردم.! این شعر هر وقت عصبانی هستم و حالم بده، برام حکم قرص آرامبخش رو پیدا میکنه، یهبار این شعر رو میخونم و اینهمه جادوی واژگان و خیالپردازی آرومم میکنه.! برعکس باقی شارلاتانهایی که این شعر (ببر اثر ویلیام بلیک) رو با گوگلترنسلیت ترجمه کردن و پر از اشکاله، من خود شعر انگلیسی ببر (اثر ویلیام بلیک) رو هم اینجا میذارم تا شما بتونید خودتون نتیجه بگیرید و البته از اصل این شاهکار هم لذت ببرید.!!!
با پتک با پتک، سخت میکوبم
بر اندوهم چون پولاد
باشد که این غم من،
از جان رود چون پولاد.
ای تو سخت آذرخش
ای تک آتشِ سرخ
بر روح من بکوبان،
چون تفتهای بیسامان!
ای ایزد آهنکوب
با آتشت در پردیس
با پتک سختکوبت،
روانم را بکوبان!
از درد من بکاهان!
ایدرد دیرین، ای دوست
ایسوز آتش، ای سوز
روح مرا رها کن
از این تنم، ببر سوز.!
ای درد، ای قاتل روح
ایتارتن تاریکی
روح مرا رها کن!
در این تنم تار مدوز!
ای درد تنگِ تاریک،
ای تخمهی اهریمن
از من چهها میخواهی،
بر من نفس تو مدوز!
ای کرم پوچ تاریک،
ای بدگوهر ای باریک
قلب مرا رها کن،
من را اینجا تنها کن!
ای کرم تار ریشه،
ای دشمن اندیشه
ای درد سخت تنها،
از من مَکَن با تیشه!
از جان من هیج نماند
روح مرا بسوزاند
حتی نفسهای من،
از درد تو در نماند!
ایدرد ایدرد اینابودگر
ای زور تو از من سر
دیگر مرا رها کن
از جان من تو بگذر!
ایپتک ایپتک ایکوبنده
ای خشم تو سوزنده
بر جان من بکوبان
بر آن کرم درنده.
ای گوهر تاریکی
چون کرمکی باریکی
روح مرا نسوزان
در این شب تاریکی.
از من نفس ربودی
خواب از سرم زدودی
در آرزویت هستم
ای گوهر بهبودی!
ای داغت بر من نشسته
اندیشهای پیوسته
دیگر مرا رها کن
من اینچنین چون خسته!
ایدرد ایدرد ای آسانسوز
ای تو دردی جانسوز
دیگر مرا رها کن
از جان من ببر سوز.!
ای تو درد تنهایی
از جانم چه میخواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!
ای بر قلبم نشسته
ای جوهر تاریکی
ای دور از هرچه نیکی
چون سیاهچالهای تنگ
در سینهام تنگاتنگ!
ای تو درد تنهایی
از جانم چه میخواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!
ای کرم تیز دندان
درندهی بیدندان
قلب مرا رها کن
روح من را برگردان!
ای تو درد گسترده
بیواژه و بیپرده
دیگر مرا رها کن
از من نساز برده.
ای تو درد تنهایی
از جانم چه میخواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!
ایپتک ایپتک، ایکوبنده
ایخشم تو سوزنده
باشد که سخت کوبی
بر اندوهم درنده!
ای تو درد تنهایی
از جانم چه میخواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!
از سر درد و از سوگ بهرام بیضایی (استاد و چراغ راهنمای نازنینم) این شعر رو نوشتم. خیلی دوستداشتم این چکامه رو با صدای خودم بخونم، ولی از سر افسردگی حتی ناله هم ازم در نمیاد. بخونید و بهم نظر بدید. سپاسگزارم