باربدنامه (پژوهش و یادداشت)

باربدنامه (پژوهش و یادداشت)

پژوهش‌ها و یادداشت‌های من در زمینه‌های فرهنگ (هنر و ادبیات)، هنر و ادبیاتِ دراماتیک، انسان‌شناسی و اسطوره...
باربدنامه (پژوهش و یادداشت)

باربدنامه (پژوهش و یادداشت)

پژوهش‌ها و یادداشت‌های من در زمینه‌های فرهنگ (هنر و ادبیات)، هنر و ادبیاتِ دراماتیک، انسان‌شناسی و اسطوره...

شعر ببر: اثر ویلیام بلیک

شعر ببر: اثر ویلیام بلیک

بعد از ادگار آلن پو، ویلیام بلیک دومین شاعر انگلیسی زبانیه که عاشقانه دوستش دارم. برای همین هم "شعر ببر از ویلیام بلیک" که بهتر بگم یه شاهکار کم‌نظیره رو ترجمه کردم.! این شعر هر وقت عصبانی هستم و حالم بده، برام حکم قرص آرام‌بخش رو پیدا می‌کنه، یه‌بار این شعر رو می‌خونم و این‌همه جادوی واژگان و خیال‌پردازی آرومم می‌کنه.! برعکس باقی شارلاتان‌هایی که این شعر (ببر اثر ویلیام بلیک) رو با گوگل‌ترنسلیت ترجمه کردن و پر از اشکاله، من خود شعر انگلیسی ببر (اثر ویلیام بلیک) رو هم این‌جا می‌ذارم تا شما بتونید خودتون نتیجه بگیرید و البته از اصل این شاهکار هم لذت ببرید.!!!

Tyger Tyger, burning bright, 
In the forests of the night; 
ای ببر ای‌ببر، ای تابان سوز
در جنگل‌های شب‌دوز

What immortal hand or eye, 
Could frame thy fearful symmetry?
چه جاوید دست یا چشمی
بر قاب زد توانا، تو همسان وحشت‌ناکی

In what distant deeps or skies. 
Burnt the fire of thine eyes?
در کدام آسمان‌ها، یا دورِ ژرف‌ترین‌ها
زبانه‌زد آن آتش، از تخمان چشمت، ها؟

On what wings dare he aspire?
What the hand, dare seize the fire?
با کدام بال‌ رویش شد، بلندپرواز بودن؟
با کدام دست رویش شد، آن آتش را ربودن؟

And what shoulder, & what art,
Could twist the sinews of thy heart?
وَز کدام کتف، وَز هنر
توانست او تاباندن، تارهای قلبت از بَر

And when thy heart began to beat.
What dread hand? & what dread feet?
وانگاه که قلبت تپش آغازی
چه وحشت دست؟ و چه وحشت پایی؟

What the hammer? what the chain,
In what furnace was thy brain?
چه پتک؟ و چه زنجیری...
گداخت مغزت در کوره‌ای؟

What the anvil? what dread grasp.
Dare its deadly terrors clasp?
چه سندان و چه چنگ وحشت‌ناکی؟
دلیرانه در مشتش، این وحشت مرگباری؟

When the stars threw down their spears 
And water'd heaven with their tears:
زوبین‌هاشان انداختند وآنگاه ستارگان
و آبیاری کردند، با اشکشان پردیسان

Did he smile his work to see?
Did he who made the Lamb make thee?
او کارش دید لبخند زد؟
هم‌او بود بره را ساخت؟ هم‌آن‌کس که تو را ساخت؟

Tyger Tyger burning bright,
In the forests of the night:
ای ببر ای‌ببر، ای تابان سوز
در جنگل‌های شب‌دوز

What immortal hand or eye,
Dare frame thy fearful symmetry?
چه جاوید دست یا چشمی
دلیرانه بر قاب زد، تو همسان وحشت‌ناکی

شعر: ای تو درد تنهایی

با پتک با پتک، سخت می‌کوبم
بر اندوهم چون پولاد
باشد که این غم من،
از جان رود چون پولاد.

ای تو سخت آذرخش
ای تک آتشِ سرخ
بر روح من بکوبان،
چون تفته‌ای بی‌سامان!

ای ایزد آهن‌کوب
با آتشت در پردیس
با پتک سخت‌کوبت،
روانم را بکوبان!
از درد من بکاهان!

ای‌درد دیرین، ای دوست
ای‌سوز آتش، ای سوز
روح مرا رها کن
از این تنم، ببر سوز.!

ای درد، ای قاتل روح
ای‌تارتن تاریکی
روح مرا رها کن!
در این تنم تار مدوز!

ای درد تنگِ تاریک،
ای تخمه‌ی اهریمن
از من چه‌ها می‌خواهی،
بر من نفس تو مدوز!

ای کرم پوچ تاریک،
ای بدگوهر ای باریک
قلب مرا رها کن،
من را اینجا تنها کن!

ای کرم تار ریشه،
ای دشمن اندیشه
ای درد سخت تنها،
از من مَکَن با تیشه!

از جان من هیج نماند
روح مرا بسوزاند
حتی نفس‌های من،
از درد تو در نماند!

ای‌درد ای‌درد ای‌نابودگر
ای زور تو از من سر
دیگر مرا رها کن
از جان من تو بگذر!

ای‌پتک ای‌پتک ای‌کوبنده
ای خشم تو سوزنده
بر جان من بکوبان
بر آن کرم درنده.

ای گوهر تاریکی
چون کرمکی باریکی
روح مرا نسوزان
در این شب تاریکی.

از من نفس ربودی
خواب از سرم زدودی
در آرزویت هستم
ای گوهر بهبودی!

ای داغت بر من نشسته
اندیشه‌ای پیوسته
دیگر مرا رها کن
من این‌چنین چون خسته!

ای‌درد ای‌درد ای آسان‌سوز
ای تو دردی جان‌سوز
دیگر مرا رها کن
از جان من ببر سوز.!

ای تو درد تنهایی
از جانم چه می‌خواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!

ای بر قلبم نشسته
ای جوهر تاریکی
ای دور از هرچه نیکی
چون سیاه‌چاله‌ای تنگ
در سینه‌ام تنگاتنگ!

ای تو درد تنهایی
از جانم چه می‌خواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!

ای کرم تیز دندان
درنده‌ی بی‌دندان
قلب مرا رها کن
روح من را برگردان!

ای تو درد گسترده
بی‌واژه و بی‌پرده
دیگر مرا رها کن
از من نساز برده.

ای تو درد تنهایی
از جانم چه می‌خواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!

ای‌پتک ای‌پتک، ای‌کوبنده
ای‌خشم تو سوزنده
باشد که سخت کوبی
بر اندوهم درنده!

ای تو درد تنهایی
از جانم چه می‌خواهی؟!
دیگر مرا رها کن
با آنچه پابرجایی!

پایان
باربد. ی
۲۳/۱۰/۴۰۴  ساعت ۳ شب

چکامه‌ی دیگری از سر درد

از سر درد و از سوگ بهرام بیضایی (استاد و چراغ راهنمای نازنینم) این شعر رو نوشتم. خیلی دوست‌داشتم این چکامه رو با صدای خودم بخونم، ولی از سر افسردگی حتی ناله‌ هم ازم در نمیاد. بخونید و بهم نظر بدید. سپاسگزارم 

گل بود به سبزه نیز آراسته شد
                         این درد به خون سرخ ویراسته‌ شد
اندر دل شب، یکی به درد، داد کشید
                         آن زخم کهن در تن او باز بشد!
بیداد جهان ستاره‌ها را بدرید
                         در انجمنی شاه جهان خواسته‌شد
از آتش تند خانه‌ی ما سخت بسوخت
                         این شهر کهن چه تلخ ویرانه‌ شد!
آب از سر ما گذشت، دستی نرسید
                         این کشتی خُرد، چه سخت بر باد بشد
پیراهن روز درید، آفتاب خموش
                         آن چشم شبان به سرمه آراسته‌شد
سرچشمه‌ی گوهر جوانی‌ام چه خشک
                         ز بی‌راهه‌ی عمر سه پیچ‌وخم کاسته‌شد
از شور جوانی‌ام ز آه هیچ نماند
                         آن ایزد نور به بند دیو خواسته‌شد!
فریاد نهان من گوشت نرسید
                         از دست ستمگران کمند باز نشد!
در زخم تنم چرک کهن جوانه زد
                         این زخم کهن به مرگ من چاره نشد