باربدنامه (پژوهش و یادداشت)

باربدنامه (پژوهش و یادداشت)

پژوهش‌ها و یادداشت‌های من در زمینه‌های فرهنگ (هنر و ادبیات)، هنر و ادبیاتِ دراماتیک، انسان‌شناسی و اسطوره...
باربدنامه (پژوهش و یادداشت)

باربدنامه (پژوهش و یادداشت)

پژوهش‌ها و یادداشت‌های من در زمینه‌های فرهنگ (هنر و ادبیات)، هنر و ادبیاتِ دراماتیک، انسان‌شناسی و اسطوره...

جغد و خفاش (یک شعر گوتیک)

چکامه‌ای گوتیک که به تازگی نوشتم. 
به‌نام: جغد و خفاش
سراینده: باربد. ی 

جغد و خفاش دو دوست شب بودند ... هردو آرام، ولی به تب بودند
جغد از شاخه گفت: امشب بی‌قرارم ... خفاش کشید آه: که من تارِ تارم
مه در پشت ابر قصه‌ای نیمه گفت ... و شب از هر دوشان، قصه‌ای افسرده گفت
گفت جغد: در دلم شوق پرواز نیست ... گفت خفاش: چشم من شورِ آواز نیست
سایه‌ها در دل شب زمزمه می‌کردند ... آن رازها که تنها شب‌زده‌ها می‌فهمند
رازهایی دردآور، پنهان و خاموش   ...   کو نشنود در روشنی، هیچم گوش
اندر دلِ تاریکِ راه، دیوکی گم‌کرده راه ... آمده گریان و نالان، لنگ‌لنگان و تباه
گفت آن سرگشته‌ تنها که من دیوم ... گشته تاریک دلم که من بی‌کسی بی‌نیواَم
خسته‌ام، تنها، مسافری از کرانه‌ی دور ... یک شکار فراری از چنگال آن گور
مُهر تاریکی بر سرم چون داغ نشست ... آذرخشی تند بَرِ خشکیده باغ نشست
هرکجا رفتم مرا دیو خوانده‌اند ... از هر سرای بی‌هیچ مهر رانده‌اند
دربه‌دری آواره‌ام، بی‌سری تنها و بی‌کس ... هم‌سخن نیست مرا، یا که هیچ فریادرس
جغد و خفاش این سخن‌ها را شنیدند ... چون ندای بی‌کسی از جا پریدند
هر دو رفتند و کنارِ دیوک تنها نشستند ... با دلِ بیچاره‌اش پیمان ببستند
اشک از چشمان دیو چون خون بیامد ... از دهانش ناله‌ای پردرد آمد
آه تنهایی صدای چشمه را کشت ... مرغ بی‌کس دست از این افسانه‌ها شست
دیوک بیچاره از این قصه‌اش گفت ... سرگذشتی تلخ از افسانه‌اش گفت
گفت من‌هم روزگاری روشنی بودم ... در دل افسانه‌ها چون سروری بودم
ایزدی روشن دل و شادان روان ... در پیِ نور و روانِ مردمان
روزی آواز می‌زدم با رود و ماه ... سازم از آوای خوش می‌زد پگاه
مردمان همراه و شادان همسَرم ... من براشان چون سری چون سرورم
تاکه آن خورشید گردون را بدیدم ... از پی‌اش چون عاشقی نالان دویدم
گفتم ای خورشید پاک آسمانی ... اندر آغوشم بگیر تا می‌توانی
درنهایت ایزد آتش برآمد ... از برایم آتشین چرخش بیامد
آتشین بال و سوارش آتشین مرد ... گوهر نیک‌اش چراغی آتشین گَرد
از بر زرین‌ نهادش بر نشستم ... در پی آن گوهران بالا برفتم
تا به آن شیدِ جهان‌سوز چون رسیدم ... آتشین پیکر، تن‌اش را من بدیدم
شهوتی مستانه و سوزنده در من ... گُر گرفته در رگان آتشین تن
هردو دستم را به‌سان بال شب من گشودم ... مهر تابان را در آغوشم ربودم
سوختم، ویران شدم، آهی کشیدم ... اندر آن بالای بَر در خود جهیدم
چون شهابی تند، افتادم از درد ... گنبد نیلی مرا انداخت از نرد

...

شب در جهان گسترده بود   ...   این‌جا زمان افسرده بود