هزار گاهوبیگاه از عمر دیوان گذشت
بلاهای بسیار از ایران گذشت
همه روزمان چون شب تار بود
همه شهر چون جنگل دار بود
سپردند فرزانگان را به خاک
هزارانهزار جان فرخنده پاک
از آن دم که این خاک بی شاه شد
همه گوهرش در ته چاه شد
هزارانهزار زالوی بدگوهر
مکیدند از خون ایران به سر
همه زالوان بیهنر بدگوهر
ز فرهنگ چون چرک بیباروبَر
همه چون ملخ، تیز دندان و هار
یکایک جویدند چون سگی نابکار
ز پردیس ایرانزمین هیچ ماند
کمیچند از خار پرپیچ ماند
همه سوخت در آتش و دود شد
همه یکبهیک کشت و نابود شد
تمامش بدیدیم در درد و رنج
که از رنجمان دیو در سود و گنج
در آخر هزاره به پایان رسید
سرانجام آن مهر تابان رسید
یکی خور تابان بر چرخگردون نشست
زمانه فلک را نیک از سر ببست
همی تخت آن دیو از سر شکست
زمانه بر او راه فریاد بست
نبودش وِرا هیچ فریادرس
همه دشمنش مردمی دادرس
همه مردمان لشگر آراستند
همی پیش چشمش جهان خواستند
ز انبوه ایشان یکی مرد بود
تبارش ز شاهان پر درد بود
هم او سر بلند کرد در سروران
بهدستش همان چرم آهنگران
فریدون دوران ورا خواندند
بهفرمانش بهدیو و ددان تاختند (راندند)
سخن پر ز داد و ز درد، داد زد
به رسم کیانرزم فریاد زد
زمان را رسید آن، که بیدار باش
پی دادخواهان سردار باش
کسی کو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند!
همی مردمان گرد او پر ز درد
به فرمانش همه آمادهی نبرد
که آن کهن فرَه پادشاهی همی
چو شاهین تیز، در آسمانی همی
همان تیز شاهین سر شانهی او نشست
به افسونش ورا تاج شاهی ببست
وز آنپس همه بخت ایرانیان بازگشت
جهان باز در دست آن نور دادار گشت
پایان
الهسار. می
شب در جهان گسترده بود
اینجا زمان افسرده بود
از دست این دیو سترگ
تنها ستم گسترده بود
از خاک این شاه زمین
خون بود و درد در بند بود
گویا که این ماه مهان
در دخمهای در پرده بود
در دخمهای دیو سیاه
خرناسهاش در درّه بود
صدها هزار تیر نهان
از چلهای در کرده بود
آن دشمن دژخیم ما
با خون ما سرمست بود
گویا که سردار جهان
تنها یکی درمانده بود
عیار تنها در کمین
تنها به جنگ اندر زمین
بی هیچ راهی پیشوپس
با صد هزار دیوانه بود
هر دیو دیوانه دوان
با هایوهوی پرتوان
با تیغ پولادین و مست
اندر پی آزاده بود
شاهان و سرداران ما
هریک، بهیک زنجیر بود
از خون مردان و زنان
اندر زمین دریاچه بود
جادوی تاریک زمین
از خون ما سرمست بود
افسون تاریک زمان
در قلب ما چون سایه بود
آه این شب تاریک ما
به روشنی خواهد رسید
این دورهی تاریک ما
چون قصهای در پرده بود
این را به سر خواهم بگفت
چون دوش در خوابی بدم
یک خواب در رویای مست
چون قصهای افسانه بود
در خواب من دیوان به خاک
چون پیکری اندر مغاک
آن ایزد فرخنده پاک
بر چرخ مهر بر باد بود
در خواب من مردان به جنگ
با پیکری همچون نهنگ
با غرشی چند چون پلنگ
در دستشان پولاد بود!
در خواب من اهریمنان
آن پیکر بدگوهران
بر زیر پای لشگران
چون کرمکی بیجان بود!
در خواب من خوری بلند
چون پادشاهی سربلند
در مشت او شب در کمند
او سروری سردار بود!
آه ای مهان سرزمین
جنگاوران این زمین (جنگاور ایرانزمین!)
گر خواب من آشفته بود
چون گفتهی دیوانه بود
این شب به خود ماهی نداشت
ناهید و بهرامی نداشت
اندر سپهر نامی نداشت
فردای این افسرده شب
از روشنی خواهد شکفت
در پشت آن روز دگر
سرچشمهای جوشان بود
آن تیغ پولادین نور
شب را به روز خواهد شکافت
در چاک آن زخم شبان
آن گوهر دادار بود
از من چنین پندی شنو
از دیدهام دردی شنو
نیروی ما از خوی ماست
اندیشهای در سوی ماست
در دست پیمانگوی ماست
گر این شب تاریک هست
همراه آن روزی پگاه
گر تن بدین زنجیر هست
همراه آن پتکی سیاه
پایان
الهسار. می