-
ای کاش
سهشنبه 16 خرداد 1391 16:37
آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد روشن فکر نیست تنها دزدیست که با چراغ آمده است..!!! ... شاملوی بزرگ _________________________ ای کاش در کنار «روشن فکر» واژه ی «هنرمند» هم بود
-
با تمام ِ وجود غمگینم
سهشنبه 16 خرداد 1391 16:25
با تمام ِ وجود غمگینم ... کشورم نفت به جهان می ده شهرونداش مثل سربازن ... همه چی بوی پادگان می ده
-
گاهی کاری می کنند که...
جمعه 5 خرداد 1391 22:31
گاهی کاری می کنند که از بعضی چیزها پشیمون می شم. امان از این جامعه ای که دور از انسانیت شده.
-
شعر - یار من - از «آندره برتون». مترجم: باربد. ی
پنجشنبه 4 خرداد 1391 11:44
شعری از «آندره برتون». مترجم: خودم. ... یار من با گیسویی به سرخی آتش با پنداری همچون آذرخش با کمری همچون ساعت شنی با تنی کشیده همچون پلنگ یار من با سخنی از کلاه نشان و خوشهی ستارگانی از آخرین پهنای شکوه با دندانی همچون شیار ِ سپید موشانی در سپیدی زمین با زبانهای از فرسایش شیشه و کهربا یار من با زبانهای از دشنهی...
-
نوستالوژی های الکی
چهارشنبه 3 خرداد 1391 03:17
این وبلاگو من تو سال 88 راه انداختم. ولی تو تمام این مدت نشد که با کارایی رسمی وبلاگ ازش استفاده کنم. امروز افتادم به جونش و شروع کردم به گرد گیری. اول از همه خیلی از لینک های به درد نخور و قدیمی رو پاک کردم. ولی بعضی از لینک ها بودن که هر کاری کردم نتونستم پاکشون کنم. . رضا براهنی عزیزم رو نتونستم پاکش کنم. با این که...
-
فراخوان هفتمین جشنواره بین المللی تئاتر خیابانی
سهشنبه 5 اردیبهشت 1391 19:12
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA فراخوان هفتمین جشنواره بین المللی تئاتر خیابانی بخش ( آزاد)مهر ماه 1391(مریوان ) - بخش (اصلی) اردیبهشت 1392(تهران ) مقدمه خدا را شاکریم که فرصتی دست داده است تا با همکاری و همدلی همه دلسوزان عرصه هنر کشور خصوصا هنرناب و بی بدیل تئاتر بتوانیم فصلی جدید را در برپایی جشنواره بین...
-
یک سیاه
یکشنبه 20 فروردین 1391 18:15
یک سیاه در حالی که حافظه اش را از دست داده درخیابانی آسفالته و شلوغ دایره زندگی می زند و در حالی که آواز می خواند سعی می کند تا راهش را پیدا کند. او به سه کودک می رسد که دورش حلقه زده اند و او را مسخره می کنند. کودکان از آن سیاه می پرسند که او کیست و او چرا صورتش سیاه شده..؟ ولی سیاه هر چه فکر می کند به جوابی نمی رسد...
-
سوگ
شنبه 6 اسفند 1390 17:17
از دور صدای سوگ میامد در جایی زمزمه از دور صدای درد میامد در جایی فریاد صدای غولی در درون همه جا شب بود تو ماهی پنهان همه جا یاس بود من صدای این خاک تفته همه جا خون من دلیلی از خون همه جا سرخ بود من پادشهی بر الاغ همه جا عشق بود و من به دنبال آن پرنده همه جا رنگ بود و من غم آوازی سیاه سکوتی شکسته
-
تعدادی از ترانههای روحوضی و سیاه بازی
سهشنبه 19 مهر 1390 22:29
تعدادی از ترانههای روحوضی و سیاه بازی: حمومی ... حمومی آی حمومی فرش و قالیچهم را بردن فرش و قالیچهم به جهنم طاس و دولیچهم را بردن فرش و قالیچه و طاس و دولیچهم به جهنم لنگ و قطیفهم را بردن فرش و قالیچه و طاس و دولیچه و لنگ و قطیفه ام به جهنم پیرهن تنم را بردن «به ادامه مطلب بروید.» . رَپَته پتینا ... دیشب من...
-
گفتگو با آدمی
یکشنبه 9 مرداد 1390 01:38
به ما نگاه کنین، که چطور بین آدمها میگردیم..؟ چقدر خوب بود که نسلهای قبلی به ما میگفتن: [آدم عاقل باید از خودش فراری باشه.] ما چطور به اینجا رسیدیم..؟ مگه نه این که باید مدام شرم میکردیم و شرمسار میشدیم..؟ شرمساری، شرم، شرم، شرم، شرم، و این بود تاریخ بشر..! و اگه قرار بود رحمی کنیم، ای کاش به حال خودمون رحم...
-
تو کیستی..؟؟؟
جمعه 31 تیر 1390 13:21
تو کیستی که این چنین آسمان را آبی آفریدی..؟ - ساختهای – معجزهی کودکانهی خیال..؟ ذهن سادهی مردمان دیار..؟ یا توفان پیچ در پیچ پندار جوان آدمی..؟ گرداب تند نیاز مردمی..؟ یا تیک تاک گنگ ساعت گم شده بر دیوار..؟ مردی سپید چهر با سبیلی کلفت..؟ زنی با موهای بسیار بلند بارانی..؟ اینقدر بلند که به اندازهی زمین تا آسمان..!...
-
صلیب
یکشنبه 29 اسفند 1389 00:07
صلیب بر صلیب کشیدند مرا بر بلندای کوه المپ بر بلندای ابرهای سیاه تا خدایان شاهد رنج بی پایان من باشند...! و مردمان بر من بخندند وآیندگان شاید که بر من بگریند . و خدایان مرا که بر صلیب کشیده شده ام، صلیب عصر خویش تماشا می کنند . و من که میخ کوب صلیب عصر خویشم بر بلندای این کوه سخت دماوند را تماشا می کنم که باز خورشید...
-
داستانهای شاهنامه... داستان دویم. «هوشنگ»
چهارشنبه 4 اسفند 1389 14:49
داستانهای شاهنامه... داستان دویم. «هوشنگ» ... پس از مرگ کیومرث، هوشنگ جهاندار به جای نیای تاجدارش بر تخت مهی نشست. چرخ گردون چهل سال بر او گشته بود و بر او از هوش و فرهنگ، فراوان داده بود، که او بود پر فرو پر هوش و پاک دل. پس چو بر تخت بزرگان بنشست سربلند سر بر آورد و بر سرداران سهی قدش گفت: «منم آن شاهنشاه جهاندار...
-
تو باعث شدهای
سهشنبه 3 اسفند 1389 17:19
تو باعث شدهای... تو باعث شدهای که آدمی از آدمی بهراسد. تراشندهی آن گَنده بُتی تو که مرا به وهن در برابرش به زانو میافکنند. تو جانِ مرا از تلخی و درد آکندهای و من تو را دوست داشتهام با بازوهایم و در سرودهایم. تو مهیبترین دشمنی مرا و تو را من ستودهام، رنج بردهام ای دریغ و تو را ستودهام. ... احمد شاملو ۱۳۶۳
-
اندیشیدن
سهشنبه 3 اسفند 1389 17:16
اندیشیدن ... اندیشیدن در سکوت. آن که میاندیشد بهناچار دَم فرو میبندد اما آنگاه که زمانه زخمخورده و معصوم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد گفت..! .... احمد شاملو ۱۳۶۰
-
روزنامهی انقلابی
سهشنبه 3 اسفند 1389 17:08
روزنامهی انقلابی ... هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد مرگ برابرِ من نشسته بود ــ آن سوی میزِ کنکاشِ «چه باید کرد و چگونه» ــ ... و نمونههای چاپخانه را اصلاح میکرد. از خاطرم گذشت که: «چرا برنمیخیزد پس؟ مگر نه قرار است که خون بیاید و چرخِ چاپ را بگرداند؟ ... ۱۳۶۰ احمد شاملو
-
داستان های شاهنامه... داستان نخست. « کیومرث »
شنبه 16 بهمن 1389 22:33
داستان های شاهنامه... داستان نخست. «کیومرث» در دوره ای پس از دوره ی باستان دانایی فرزانه بود که فرزانگیش از خویش بسیار گشته بود و راه می جست بیرون آمدن را، از برای مردمان. پس فرزانه ی بزرگ توس قلم برداشت تا یادگاران کهن را برای تمامی دوران زنده کند. او نخست از خدای خویش که خدای خرد بود نوشت و از برای او ستایش ها کرد....
-
به یاد انجمن
سهشنبه 12 بهمن 1389 17:44
به یاد انجمن شبی رفتم از این دیار کهن ... به نزد بزرگ نامداران بن یکی انجمن دیدمش پایدار ... همه بر کمر خنجری آبدار همه کاخ بود و سرای سترگ ... همه پهلوانان به نامی بزرگ ستون تا ثریا بد از تخت جم ... به گردش درخشان یکی جام جم سهی قد و زیباست شاه شهان ... به گردش همه پهلوِ مرزبان از هوشنگ و جمشید و گشتاسب شاه ... به...
-
جوان می کند
شنبه 2 بهمن 1389 02:10
جوان می کند ................... فکر کردن به تو جوان می کند مرا جوان می کند فکر کردن به تو مرا. خیال می کند خیال می کند فکر تو مرا مرا که می برم مرا که می درم ببر..! ببر..! فکر تو مرا. فکر کردن به تو جوان می کند فکر تو مرا. مرا که می برم مرا که می زنم بزن..! بزن..! جسم تو مرا..! صدای های های هوی هوی تو ناتوان می کند...
-
گوش کن می شنوی؟؟؟
دوشنبه 4 مرداد 1389 00:18
گوش کن می شنوی؟؟؟ گوش کن می شنوی؟ صدای شیون می آید !!!ا انگار مردان جسور جنازه ی آهویی را بر دست گرفته اند... و می برند از راههای نا پیدا . گم کرده ام، او را... از همان راههای ناپیدا. می شنوی؟ صدایش هنوز در گوشم زمزمه می کند، طنین تارها و نتهای پیانو! دو، سی، لا، می، ر ... دو، سی، لا، می، ر ... دو نشان دوشب زندگی سی...
-
دو داستان با نامهای زندان و روزگار
سهشنبه 25 اسفند 1388 19:04
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 دو داستان با نامهای زندان و روزگار Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 زندان به سحر نزدیک بودم ، که از بی خوابی سر گذاشتم به کوچه های تاریک تا هوایی به سربزنم و بلکه از این فکر سیاه بگریزم ! هنوز همه جا تاریک بود ،...
-
آخرین گفتگو با کاستاندا: دون خوان رفته است
دوشنبه 12 بهمن 1388 22:19
آخرین گفتگو با کاستاندا: دون خوان رفته است ظاهرا این آخرین گفتگو با کاستانداست. اگر چه هنوز هیچ نشانه مشخصی از مرگ او وجود ندارد و بعضی طرفدارانش گمان میکنند او هنوز زنده است. کاستاندا مرد اول بازار کتاب ایران در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد بود. یادم هست توی خوابگاه دانشگاه تهران چطور کتابهایش را دست به دست...
-
آرش کماندار (اسطوره ی دفاع از مرز ها)
سهشنبه 22 دی 1388 18:18
آرش کماندار (اسطوره ی دفاع از مرز ها) بر اساس متنی از بهرام بیضایی ' ایشان . مردان ، مردان ایران ، با دل خود ، با دل اندوه بار خود ، می گویند : ما اینک چه می توانیم ؟ که کمانهامان شکسته ، تیرهامان بی نشان خورده ، و بازوهامان سست است . و راست و چنین بود . زیرا ک ایشان از جنگ دراز آمده بودند . که جنگ درازشان سخت بود ....
-
سیناپس فیلمنامهی "آخرین روز هدایت" به قلم بهرام بیضایی.
یکشنبه 6 دی 1388 16:08
آرامگاه صادق هدایت در قطعهٔ ۸۵ گورستان پرلاشز، پاریس. عصر ۷ آوریل ۱۹۵۱م و ۱۸ فروردین ۱۳۳۰ خورشیدی؛ پاریس در عصر ابری دل گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسنده ی چهلوهشت ساله ی ایرانی مقیم موقت پاریس، به سوی خانهاش در محله هجدهم، کوچه ی شامپیونه، شماره ی ۳۷ مکرر می رود، دو مرد را می بیند که بیرون خانهاش منتظرش هستند....
-
مولانا و پست مدرنیسم
یکشنبه 6 دی 1388 14:50
مولانا و پست مدرنیسم گفتگوی سعید حقیقی با دکتر محمد ضیمران به نظر شما بن بست های عقل مدرن و درمجموع آن چه پست مدرن ها در رابطه به مدرنیته ادعا می کنند چه است؟ قبلاً خدمت شما عرض کنم که مدرنیته یک جریان بسیار بسیار گسترده و وسیع است که در واقع نمی شود آن را به چند مشخصه خلاصه کرد. اما در عین حال مدرنیته باتمام جامعیتی...
-
YOUR EYES HAS SUNFLOWER . . .
شنبه 16 آبان 1388 15:47
here i have a POETRY from hoseyn panahi . that i translation for you . . . I YOUR EYES HAS SUNFLOWER . . . TIME is 5:30 Am Half to half Not good and not bad . The tea that I maked … My dear Anna ! i,m writing the continuance of the letter … Ok . now you,re sleeping , childly and innocent TV is showing the new...
-
ادبیات زبان های باستانی در دوران اشکانی
جمعه 16 مرداد 1388 19:13
ادبیات زبان های باستانی در شهنشاهی اشکانی در 238 سال پیش از میلاد مسیح ارشک ، بنیان گذار پادشاهی اشکانیان بر آندراگوراس آخرین پادشاه سلوکی پارت یورش برد و بر او پیروز شد. بعد از چندی به هیرکانی ( گرگان ) تاخت و آنجا را نیز تسخیر نمود. در حقیقت او بنیان گذار امپراتوری شد که از رود فرات تا هندوکش و از کوههای قفقاز تا...
-
نولی نوشتم با نام روزگار
شنبه 16 خرداد 1388 21:09
روزگار ساعت حدود یازده شب بود . آسمان را مهتاب روشن کرده بود . و چند ابر سیاه کنار ماه نگهبانی می دادند ، تا مباد که نفت این چراغ بزرگ تمام شود و جهان غرق در خاموشی به بود و نبود خود بیندیشد . چند چراغ زرد رنگ در انتهای خیابان حروفی را روشن می کردند ، که روی آن به کمرنگی و با کهنگی که نشان دهنده ی دردها و رنجهایی بود...
-
نوولی نوشتم به نام زندان
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 02:29
نوولی نوشتم به نام زندان : زندان به سحر نزدیک بودم ، که از بی خوابی سر گذاشتم به کوچه های تاریک تا هوایی به سربزنم و بلکه از این فکر سیاه بگریزم ! هنوز همه جا تاریک بود ، آنقدر که چشم چشم را نمی دید ، به زحمت با نور همراهم جلویم را روشن می کردم تا یه وقت درخت ها به اشتباه من را بجای سایه های شب له نکنند ... حدود دو یا...
-
شعری به یاد حسین پناهی
سهشنبه 25 فروردین 1388 21:08
شعری به یاد حسین پناهی سایه ی ِ خیال « دو مرغابی در مه » گم شده بود یکی مال دلاین دژکوب یکی ولایت ما بود یک مرد صبور غم های پارسی نیامده پیش تر رفته بود تا پیشقراول قوافل فاصله الهی ، اهوارا مزدا انشاءالله مارا ببخشاید آنقدر بدیم که ندانستیم « معلومی چون ریگ مجهولی چون راز » در زده بود زهر خندیده بود به نوعی طنازی مثل...